Sunday, June 14, 2009
مزرعه‌ی حیوانات
هیچ تقلبی در کار نیست. ملت ایران همان‌قدر حیوان است که می‌بینید. واکنون ابلیس پیروزمست سور عزای ما را به سفره نشسته‌است. روزگار کثیفی است نازنین...
دست‌های پینه‌بسته‌ات، خانه‌ی ویرانه‌ات، صورت چروکیده‌ات، بچه‌های قد و نیم‌قدت، شکم گرسنه‌ات و مغز پوکت ما را در این لجنزار فرو برده‌است ای دهاتی حیوان...
و این بار تمام‌قامت، ایستاده و بی‌دست، به خاک کثیفت ادرار خواهم کرد ای وطن و به روی تمامی بزرگان خفته در خاکت تف خواهم انداخت.
حیوانات باغ وحش آسوده بخوابید که ملت ایران به سختی بیدار است...
Thursday, May 14, 2009
Dance me to the end of love
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه * اِنّی رایتُ دهراً من هجرک‌ القیامه

من مُرده‌ام، نزدیک به نه ماهه که مُرده‌ام. البته قبلش هم مدت زیادی بود که زندگی نمی‌کردم، توی برزخ بودم، برزخِ قبل از مرگ. یه عیسی‌صفت لعنتی هست البته که هرازچندگاهی یه چیکه از اون دَم صاب‌مرده‌ی مسیحاییش رو تو حلقومت می‌ریزه، ولی تا میای چشماتو باز کنی و نفسی بگیری ول می‌کنه می‌ره. یه دلایل احمقانه‌ای هم داره تو مایه‌های قضیه‌ی حمار و این چیزا. راستش زود خُلقم تنگ می‌شه این روزا یعنی از اینی که هست و آنی که بود هم تنگ‌تر. تو هم جای من بودی شاید همین‌جور می‌شد وضعت. تو هم جای درس ‌خوندن، کف جاده دنبال موتور می‌دویدی و فحش ناموسی می‌دادی اوضاعت همین بود. تو هم یه بیسوادِ الدنگِ هیچی‌ندار بهت دستور می‌داد که فلان و بهمان روزگارت بهتر از این نبود. تو هم اگه یه نفر با 5000 تومن می‌خواست بخردت اخلاقت خوش نمی‌موند. آره ما خبط کردیم ولی تاوانشم بدجوری دادیم. ما هم این‌جوری نبودیم که از اول، خدا زد تو سرمون. دمش گرم، نامردی هم نکرد. ما که واسه‌اش بندگی نکرده‌بودیم ولی اون خوب خدایی کرد خداییش. آره حاجی، از این نفسی که داره می‌ره و میاد یه بازدمی هم گیر ما بیاد چیزی از بقیه‌ی مرده‌ها کم نمی‌شه. البته شایدم دیگه با مرده‌ها نمی‌پری، با عزرائیل دمخور شدی، زنده‌ها رو می‌کُشی، نه؟ بیخیال آقا، ما از اولش هم توقعی نداشتیم. یعنی این «دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم» خوندن و این حرفا مال زمان آدم بودنمون بود نه مال الان که با راننده‌کامیونِ خمار و نشئه سر و کلّه می‌زنیم.
ما اهل شرط‌بندی و قمار نبودیم ولی زندگی رو باختیم، بدون ریسک. همینشه که یه کم می‌سوزونه ولی خیالی نیست، فدای یه تار سیبیلِ نداشته‌ات. می‌دونم دارم زر می‌زنم، یعنی نافِ خر ما رو از کرّگی با زر بریدن. راستی زرافشان چی شد، از زندون آزاد شد؟
دلداریم ندین، نصیحت‌ هم نکنین، من الان یه زندونی هفده‌ساله و سه ماهه‌ام که تازه نه ماه دیگه که هجده سالم شد می‌برنم پای چوبه‌ی دار اگه قبلش خودزنی نکرده‌باشم. آره چشم به هم بذاری تمومه، ولی خواهر چشمت با مادر ابروت وصلت می‌کنه. بعدش چی، کی تاوان روحی که دیگه زنده نمی‌شه رو می‌ده، حتما تو؟
Tuesday, January 13, 2009
اینجا چراغی خاموش است
پرسید که چونی ز غم و درد جدایی * گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم

بیش از دو ماه است که حتی لبخند هم نزده‌ام، این روزها تنها چیزی که گوش‌هایم می‌شنود فحش است و نفرین. همه چیزم را گرفته‌اند، دیگر از آن سر سوزن ذوق هم خبری نیست. اینجا گرگ بودن را از ما می‌خواهند و بس، کمین کردن و دریدن. «بایِّ ذنبٍ»اش را کسی نمی‌داند، فقط باید درنده‌خو باشی و رذل مانند خودشان. در جمعیت خوارمایگان و خطازادگان تو هم باید تا خرخره در لجن فرو بروی تا بوی کثافتشان را کمتر حس کنی. اینجا جز عوعوی سگان هار چیزی از طبیعت وجود ندارد. رفاقت، انسانیت، شعور، سواد، اخلاق، آبرو، شرف، همه و همه در زیر خروارها خاک متعفّن وطن دفن شده. باید بی‌تفاوت باشی به التماس آدم‌هایی که به نان شب محتاجند و تو می‌خواهی برای خوشایند دیگران نقره‌داغشان کنی. باید بی‌تفاوت باشی نسبت به سرهایی که جلوی تو متلاشی می‌شوند و خون‌هایی که تنها درخت قساوت تو را آبیاری می‌کنند. نمی‌خواهم و شاید هم نمی‌توانم توصیف کنم ذره‌ای از آن‌چه را که بر من گذشته ‌است.
دلم سخت تنگ شده برای آن آدم‌هایی که دوستشان داشتم و برای خواندن نوشته‌هایشان و صحبت کردن و دیدارشان لحظه‌شماری می‌کردم. برای همه‌ی روزهای خوب گذشته، حتی برای تمام روزهای تلخ و افتضاح گذشته هم دلتنگ شده‌‌ام. می‌دانم که این روزها «پلک‌آمد» به «ابرورفت» تبدیل شده ولی شاید اینکه هنوز کسانی هستند که فراموشت نکرده‌اند مایه‌ی دلگرمی باشد، کسانی که می‌دانند من هم زمانی این‌قدر بیروح و تیره‌روز نبودم. از اینکه ایمیلاً، آفاً و کامنتاً جویای احوال پریشان ما بودید ممنون، امیدوارم که در اسرع وقت زحماتتان را به سختی جبران کنم، رَحِمَ الله لِمَن یقرا الفاتحة مع الصّلواد.
Wednesday, October 01, 2008
سگ‌کُشی
امسال پربرکت‌ترین ماه رمضون عمرم رو پشت سر گذاشتم. هیچ‌وقت توی عمرم این‌جوری خالصانه و از ته دل فحش نداده بودم و این‌طوری به مصداق این حدیث شریف که «فحش روزه‌خوار هم عبادت است» پی نبرده‌بودم. هیچ‌وقت تا این اندازه به توان و عظمت ملّت الاغ‌پرور ایران ایمان نیاورده‌بودم. 17 میلیون که سهله، تا 170 میلیون هم جا داریم.

الان به خوبی مفهوم Mass Production دانشگاه آزاد رو حس می‌کنم. الان می‌فهمم که می‌شه لیسانس برق داشت ولی فرق تاپاله و نون‌خامه‌ای رو ندونست. می‌شه یک‌ماه هر روز بیسکوییت و نون و پنیر خورد و واسه تبدیل به احسن کردنش یه ساعت توی صفِ دستشوییِ بدون آب ایستاد. می‌شه 27 سالت باشه و از صدای بع‌بع و قارت‌قارتی که از دهن ملت خارج‌ می‌شه ریسه بری، ترک دیوار که جای خود داره. به چشم دیدم کسانی‌ رو که واسه‌شون مهم بود عرق شتر نجاستخوار از کجاش متصاعد می‌شه و اگه شک بین 6 و 8 رخ داد باید چه غلطی کرد.

فهمیدم که خدا واسه خلقت انسان همچین مایه‌ای هم نذاشته. منم بودم می‌تونستم یه پامو بذارم این‌ور، یکیشو اون‌ور و یا علی. خدایا چی آفریدی؟ به عظمتت قسم که بدجوری قضای حاجت کردی. مطمئنا بیش از یک ماه دیدن حیوانات دو پا با چگالی بیش از ده راس در متر مربع، روی مغز آدم تاثیر می‌ذاره ولی نور حقیقت بدجوری به اعماق دل آدم تابیده می‌شه. فریاد انا‌الْـاَنِ حاج منصور کلّاش هنوز هم توی گوشم می‌پیچه.

کلمات یاری نمی‌کنند برای شرح ماوقع، حتی فحش‌ها هم. چیزکی دیگر بباید ساخت تا توصیف کند رفتار مردمانی که دست فاجعه‌ی اتمی هیروشیما را از پشت بسته‌اند. آن همه صبر و تحمل که تو دیدی، همه بر باد آمد. الان می‌تونم نزدیک به 2000 نفر رو بذارم جلوی تیربار و از کشتنشون قهقهه‌ی مستانه بزنم، باشد که این عوعو سگان شما نیز بگذرد.
Tuesday, August 19, 2008
آلـت
و تراژدی اینجاست که تنها جایی که ما رو به مردونگی قبول داشت، نظام وظیفه بود.
Thursday, August 07, 2008
حیوانم آرزوست
«عربی به سفر شد و زیان‌دیده بازگشت، او را گفتند: چه سود بردی؟‌ گفت: ما را از این سفر سودی جز شکستن نماز نبود.»

حالا حکایت ماست تو این روزگار. پیر شدیم و کسی بهمون نگفت «بابا جیش دارم». تابلو شدیم، حتی تابلوتر از اون برادرهای فیلم‌های پلیسی که با کاپشن‌چرم و بی‌سیم هیجده کیلوییِ‌ نیم‌‌متری خیلی یواش می‌گفتند سوژه ردیابی شد، ولی کسی تیر نگاهش به ما کارگر نیفتاد. های با تواَم:‌ «کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی * نگاه‌دار دلی را که برده‌ای به نگاهی». چیه که فکر کردین ما رو ول می‌کنین به اَمونِ خدا، ما هم جیکمون در نمیاد. مگه ما چی‌مون از مرحوم گوساله‌ی سامری کمتره. حالا نمی‌گم ما رو بپرستید ولی دیگه تف سربالا هم نندازین. قورباغه نیستیم که حین شنا کردن تو تف سربالاتون، ابوعطا بخونیم. گفتم ابوعطا یاد جلسه‌ی رای اعتماد عطاءالله مهاجرانی افتادم و نطقی که کرد و نجابت رو با خاک یکسان کرد. یاد حاج‌آقا ناطق افتادم که تا یکی زیادی شلوغ می‌کرد می‌گفت: ببند میکروفونشو حروم‌زاده رو. یاد روز استیضاح عبدالله نوری و این‌که خیالشون راحت بود از اینکه «افتاد یا نه». حالا برین «وحدت کلمه» کنین ببینم کجا رو می‌گیرین.

آره زدم به صحرای کربلا، اصلا چرا راه دور بریم. همین قم، کارگاهی که دارن ضریح امام حسین رو می‌سازن. فکر می‌کنم سه روز بازدیدش برای عموم آزاد باشه. جدی تازه الان معنیِ «یا حسین مظلوم» رو می‌فهمم. به قرآن، مظلوم بود که گیر شماها افتاد. اون از له‌له زدنتون واسه اینکه یه تیکه گوشت بیشتر توی قیمه‌‌پلوی نذری پیدا کنین، اینم از اینکه می‌رین واسه بوسیدن ضریح خالیِ نیم‌ساخته تو سر و مغز هم می‌زنین.

دیگه حسّ ادامه دادن نیست. می‌دونم چرند شده ولی این «گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن» رو واسه همین روزها گذاشتن دیگه. حالا همین‌جوری سر تکون ندین که باشه فهمیدیم، گاهی مواقع بد نیست که شان نزول این ضرب‌المثل‌ها رو هم بدونین. برین ایـنجـا بیت پنجم و ششم رو بخونین تا خوب دوزاری‌تون بیفته. خب با عبید شروع کردم با یه حکایت دیگه که حتما ورژن امروزیش رو هم شنیدین تموم می‌کنم:
«سید رضی‌الدین شبی پیش بزرگی خفته بود، هر بار با سید می‌گفت چیزی بگو تا می‌بخسبم. چون چند بار مکرر کرد سید را خواب غلبه نموده بود، گفت تو گه مخور چیزی مگوی تا من بخسبم.»
منم رفتم بخسبم پس حواستون جمع باشه.

Labels:

Sunday, August 03, 2008
فرهنگ‌سازی
درسته که متاسفانه ما در زمینه‌ی استفاده‌ی علمی از مقوله‌ی چت در جامعه به درستی فرهنگ‌سازی نکردیم ولی اسلام حتی برای بُرون‌رفت از این معضل هم راهکار ارائه کرده.

[حاج‌آقا فلانیان، کارشناس مسائل فرهنگی، اجتماعی و IT]

Labels:

Saturday, August 02, 2008
اسلامبولیِ کثیف
ساب‌ژانر: اونایی که BEST 360 EVAR! رو [برای دخترهای اَدلیستشون] سندتوآل می‌کنند.


[سلام و ظهرمار بلبل درختی [هئووق]]

Labels:

Tuesday, July 29, 2008
ترویج فرهنگ انتظار
با تو وجود من رفت تو اوج
فدات می‌شم تو روزهای فرد و زوج


ترانه‌ی بالا تنها نمونه‌ی کوچکی از ترویج فرهنگ انتظار در رپ فارس است که اشاره‌ی نامحسوسی دارد به اینکه جمعه‌ها تنها متعلق به آقا امام زمان (ارواحنا فداه) بوده و در این روز باید دل را از هر نوع عشق زمینی پاک و مبرّا نمود، شاید این جمعه بیاید شاید...

پ.ن: مراسم پر فیض دعای ندبه‌ی این هفته با مداحی حاج ساسی مانکن برگزار خواهد شد، زمان: جمعه ساعت 6 صبح، مکان: مهدیه‌ی تهران

Labels:

Friday, July 25, 2008
مجسمه‌ی بلاهت

انتخاب مشمئزکننده‌ترین نمونه‌های طنزِ سخیف [یا بهتر بگم دلقک‌‌بازی] در تلویزیون ایران، به دلیل گستردگی کارهای تولید شده‌ی مضمحل‌کننده توی ده‌پونزده سال اخیر واقعا کار مشکلیه. ما جایی زندگی می‌کنیم که هنوز موقعیت‌های کمدی خلاصه می‌شه توی چند مورد خاص:

* یه نفر چند بار زنگ می‌زنه خونه‌ی کسی و مزاحم می‌شه، دفعه‌ی آخر که صاحب‌خونه گوشی را برمی‌داره و شروع به فحش دادن می‌کنه کسی پشت خط نیست جز رییس شرکت یا مادرزن طرف یا خان عمو یا خواستگار جدید.

* یه نفر یه تکیه کلامی داره مثل چشم قربان یا هر چیز دیگه‌ای مثل عزیزم و وقتی طرف بهش می‌گه دیگه به من نگو چشم قربان، می‌گه چشم قربان.

* چند نفر توی اتاق رییس یا افسر نگهبان یا دفتر مدیر مدرسه جمعند، و وقتی رییس در یه موردی ازشون توضیح می‌خواد همه با هم با فریاد شروع می‌کنند به توضیح دادن و پنج دقیقه کشش می‌دن تا یارو فریاد بزنه بسّه دیگه دیوونه‌م کردین، همه بیرون.

حالا بگذریم از سندروم دهاتی حرف زدن و به کار بردن «بید» در هر لهجه‌ای که تنها راه نشون دادن بلاهت افراده و اخیرا به شکل تنفرآمیزی توی تبلیغات فرهنگ‌ساز مربوط به شرکت گاز و آب هم به کار می‌ره.

اینجاست که واقعا انتخاب بدترین‌ها مشکل می‌شه ولی یه چیزهایی هست که تا ابد در ذهن همه مثل یه تیکه گه باقی می‌مونه. اگه از آیتم‌های بیست دقیقه‌ای طنز بگذریم که پنجاه بار نکته‌ی به ظاهر بامزه‌ی قضیه رو تکرار می‌کردن تا بیننده به خوبی سگ‌فهم بشه، دو تا برنامه بودن که حتی با شنیدن اسمش هم آدم کهیر می‌زد، یکی مجموعه‌ی «بعد از خبر» بود که مُجریش موجودی به اسم محمود شهریاری بود که بعدها خوشبختانه به دلیل واهی رقصیدن توی مراسم عروسی برادرش با رقاصه‌ها تا مدت‌ها ممنوع‌التصویر شد. اوج بامزه‌بازی توی این مجموعه در دو تا آیتم خلاصه می‌شد، حرکات ابلهی به اسم «آقا نیکی» و دیالوگ‌های تاریخی «عبدلی و اوسّـا» که شاهکاری در عرصه‌ی طنز کلامی در تمامی دوران‌ها بود:

- عبدلی؟
+ بله اوسّا
- عــــَــــــبدلی؟
+ بـــــــــــعله اوسّا
- بپّر اون قابلمه‌ی عدس‌پلو رو از عیال بگیر بیار دم حجره.
+ چشم الان می‌رم قابلمه مگس‌پلو رو می‌گیرم.
- مگس‌پلو نه بی‌حیا، عدس‌پلو.
+ خب منم که گفتم مگس‌پلو دیگه اوسّا.
- هی حرف خودشو می‌زنه این پسره، عدس‌پلو بابا جان عدس‌پلو
+ باشه مگس‌پلو بابا جان مگس‌پلو
.
.
.
[و این دیالوگ به مدت 27 دقیقه ادامه پیدا می‌کند]

البته نوع تکامل‌یافته‌ترش، تلفیق شوخی‌های کلامی با کمدی موقعیت بود وقتی که اوسّا به عبدلی می‌گفت آب دستشه بذاره زمین و بیاد و بلافاصله صدای شکسته‌شدن شیشه به گوش می‌رسید.
بعد نوبت رسید به دلقک‌های رادیویی که وقتی حسابی خودشون رو توی «صبح جمعه با شما» به گندکشیدند، راه تلویزیون رو در پیش گرفتند تا لکّه‌ی ننگی ابدی به نام «جدی نگیرید» بر دامان صدا و سیما ایجاد بشه. البته نخاله‌های دیگه‌ای از سال‌های قبل هم به هم‌زدن هر چه بیشتر این معجون کمک کردند که نقش «جانعلی» -که هر چی می‌گردم فحشی که بتونه احساساتم رو نسبت بهش بیان کنه پیدا نمی‌کنم- از همه پررنگ‌تر بود. از اون مدل لب‌غنچه کردن و حرف زدن نفرت‌انگیزِ جاویدنیا که نمونه‌اش رو فقط می‌شد تو کثافت‌کاری‌های افرادی مثل حسین محب‌اهری و نصرالله رادش دید که بگذریم، رو اعصاب‌‌ترین حرکتِ مهوّع، سوت‌زدن‌های منوچهر آذری بود که احساس می‌کرد خیلی خلاقانه‌ و خنده‌آوره. من هیچ برنامه‌، فیلم یا سریالی رو سراغ ندارم که این مردک توش بازی کرده باشه و این حرکت شنیع [صفت بهتری نتونستم گیر بیارم] رو انجام نداده باشه. توی نسل جدید هم فقط رادش بود که تونست با تسلط تمام حرکات مزخرفش مثل وحشی‌بازی و حرف زدن لج‌درآر و دندون‌نماش رو در هر برنامه‌ای تکرار کنه و هر بار هم بدتر از قبل. در واقع دلیل نوشتن این پست دیدن عکس بالا بود که این مجسمه‌ی بلاهت رو در حال تکرار حرکت به‌یادماندنی و احمقانه‌اش در مراسم تشییع خسرو شکیبایی نشون می‌ده و از دیروز تا حالا آرام و قرار رو از من گرفته که چه‌طوری از خجالتش دربیام که خیلی هم بی‌تربیتی نباشه. نمی‌دونم شاید این آدم بیشتر محتاج دلسوزی باشه تا فحش‌خوردن ولی گاهی بدجوری به این باقیات صالحات معتقد می‌شم...
Tuesday, July 22, 2008
شاید وقتی دیگر
به نام دوست، که هر چه می‌کشیم از اوست.

چند روزه به چیزهای لذت‌بخش یا نفرت‌انگیزی که می‌خوام در آینده انجام بدم فکر می‌کنم یا خیال‌پردازی می‌کنم درباره‌اش. مثلا چند وقته به شدت دلم می‌خواد خونه‌مون خـالی بشه [همون مکـان در واقع] تا بتونم با صدای خیلی بلند شجریان گوش بدم و در حالیکه با مگس‌کُش ادای تار زدن لطفی تو جوونیاش رو در میارم روی «در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی» لب بزنم. یا تصمیم دارم که چند مصراعی رو با عنوان «حافظ به روایت خودم» منتشر کنم که یکیش هم این خواهد بود:‌ «دوش وقت سحر از غصه به ف**م دادند». یا می‌خوام یه نامه‌ی دیگه تو این مایه‌ها تقدیم به خودم بنویسم و بدمش به یکی که بعد از مردنم منتشرش کنه، شایدم بخوام از این ویژگی اِسکجول کردن بلاگر استفاده کنم: اکنون که این پست را می‌خوانید من دیگر از میان شما رخت بربسته‌ام، شما را سفارش می‌کنم به حفظ حجاب در شب، یه زن هم واسه‌ام بگیرید و اسم بچه‌مون رو بذارین زینب... [دیگه اگه پسر بود خودتون یه خاکی به سرتون بریزین].

بعضی وقتا هم می‌شینم و سعی می‌کنم مثِ اون دختره تو فیلم «نفس عمیق» حرف بزنم، یه جور باحالِ احمقانه‌ای بود. یا به این فکر می‌کنم که برم این کریم امامی که گتسبی بزرگ رو ترجمه کرده پیداش کنم و بپرسم چه‌طوری روش شده از خوانندگان ترجمه‌اش بخواد که چند «خسته نباشیدِ معنی‌دار» براش به ارمغان بیارن. به خاطر به کار بردن تیر و پی‌تیرِ کلماتی مثل مطنطن و متفرعن و تبختر و سوکسه یا استفاده از اصطلاحاتی مثل «شیردرشیر» و «بارانِ پُرپشت» یا به کار بردن صفت ناقلا توی این جمله: «کشتی در ناقلاترین پهنه‌ی کم‌عمق دریاچه لنگر انداخت». یه معنی‌داری نشونش بدم که خودش حظ کنه.

یا افسوس می‌خورم که چرا اون روزی که بعد از اینکه یه ساعت توی صف بانک معطل شدم و هر کس اومد جلوم چیزی نگفتم، تا وقتی که نوبتم شد و یهو یه خانومه عین قرقی از سه‌چار متر اون‌طرف‌تر و جلوی چشمای متعجب من که دهنمو باز کرده‌بودم که بگم سلام خسته نباشید، خودشو پرتاب کرد جلوی باجه و خواست چک‌هاشو نقد کنه، و به کارمنده که حتی اونم دلش به حال من سوخته بود و گفت «خانوم، نوبت این آقاست» جواب داد «ایشون جاشون رو دادن به من»، به جای اینکه با گردن کج لبخند بزنم و بگم خواهش می‌کنم، نگفتم شما به هرچی‌نه‌بدترتون خندیدین که من نوبتم رو دادم به شما خانوم محترم. [آره کلّ این پاراگراف یه جمله بود، که چی؟‌ (فاتوا بباراغرافٍ من مثله ایف یو کن)]

از این به بعد می‌خوام سعی کنم وقتی توی پیاده‌رو، پشت دو تا خانوم عریض‌الپُشت یا گلّه‌ای از جوانان شوخ و شنگِ تخمه‌شکنِ قهقهه‌زن می‌افتم به جای اینکه یه پام رو بذارم تو جوب کنار پیاده‌رو و با بدبختی و کفش گِلی شده از کنارشون رد بشم، بهشون بگم لطفا این هیکل بی‌صاحابِ وامونده‌تون رو بکشین کنار تا بقیه هم بتونن رد بشن یا ببخشیدگویان بکوبم وسطشون و یا علی.

این حس آخرم هم شاید یه کم خشونت‌طلبانه باشه ولی چاره‌ای جز تعریف کردنش ندارم. چند روز پیش که داشتم از مقابل کافی‌شاپ [هوق] نزدیک خونه‌مون رد می‌شدم، چشمم افتاد به اون پسره که معمولا اونجا وسط پیاده‌رو -درحالیکه پاهاشو مثل کریستیانو رونالدو موقع ضربه‌آزاد زدن بیش از عرض شونه‌اش باز کرده- وامیسته و دو تا شَستش رو می‌کنه توی جیب عقب شلوارش و بعد هر چند لحظه یه بار دست راستش رو درمیاره و خیلی بااحساس یه پک از گوشه‌ی لبش به سیگارش می‌زنه. یارو واسه‌ی من نماد ضایعات متولد اواخر دهه‌ی شصته. اما این دفعه نشسته بود روی یه سکّو جلوی مغازه و سرش بین دو تا دیوار کنار ویترین قرار گرفته بود. تا دیدمش، یه لحظه خواستم بدوم طرفش و با روی پا محکم از بغل بکوبم تو صورتش، جوری که مغز و دستش و دیوار با هم یکی بشن و سیگارش هم بره تهِ حلقش. مثل موقع‌هایی که دروازه‌بان بدبخت دریبل می‌خورد و ما توپ رو محکم شوت می‌کردیم طرف یکی از تیرها. ولی فقط نگاهش کردم و مثل زمان‌هایی که یه نفر تازه رفته‌بود سلمونی و سر کلاس جلوی من، گردنشو -که حسابی تر و تمیز شده و به آدم چشمک می‌زد- گرفته بود پایین و من هی امیال درونی‌م رو برای پس‌گردنی‌ زدن بهش سرکوب می‌کردم کظم غیظ کردم و راهمو کشیدم و رفتم.‌ نمی‌دونم شاید دیگه همچین فرصتی پیش نیاد ولی دفعه بعد حتما حسابش رو می‌رسم حداقل توی خیال.
Tuesday, July 15, 2008
روزگار
شش سال پیش، همین موقع‌ها قبل از دادن نتایج کنکور برای اولین بار و [احتمالا آخرین بار] تو عمرم واسه خودم فالِ حافظ گرفتم و این اومد:
«در آستان جانان از آسمان میندیش * کز اوج سربلندی اُفتی به خاک پستی»
فقط نمی‌دونم چرا این‌قدر دیر تعبیر شد...
Wednesday, July 09, 2008
تنظیم نوع نگاه
راستش یکی از آرزوهام اینه که برم توی یه رستورانی بشینم و وقتی یارو می‌پرسه نوشیدنی چی میل دارین، بهش بگم یه اسکاچ با سودا و بعد که طرف بهم پوزخند می‌زنه کارت ملّی‌م رو بکوبم تو صورتش و بگم من به سنّ قانونی رسیدم عوضی. البته یه مشکل دیگه هم وجود داره و اونم اینه که همیشه اون تصویری که از اسکاچ تو ذهنم داشتم سیم‌ْظرفشویی بوده و ناخودآگاه یاد موهای پژمانْ رفیقم می‌افتم و خنده‌ام می‌گیره. البته آخرش همیشه پپسی‌کولای مشکی سفارش می‌دم ولی وسط کار پشیمون می‌شم که کاش نوشابه زرد سفارش داده‌بودم و تا آخر حسرت می‌خورم. یه خوبی‌ای که نوشابه‌ی شیشه‌ای خوردن داره اینه که می‌شه توش نی‌ گذاشت و من موقع هورت کشیدنش یاد این شعر می‌افتم که «همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم * چون نی آخر ز لبانت نفسی بنوازم» و ناخودآگاه لب‌هام غنچه و چشم‌هام خمار می‌شه و سریع زیرچشمی به بقیه نگاه می‌کنم که چه‌طوری عین حیوون دارن می‌لمبونن و حالم گرفته می‌شه.

یه چیز دیگه‌ای هم که باهاش حال می‌کنم اینه که یکی بیاد یه هدیه بهم نشون بده و بگه تولدت مبارک بچه یا یه همچین چیزی و من با چشم‌های گشاد شده و ذوق‌زده ازش بپرسم واقعا مال منه، و اون بگه معلومه که نه. می‌دونم، یه کم مـازوخیـستیه ولی فکرش رو که بکنی کار باحالیه مخصوصا اگه به طرف بگی می‌دونستم لعنتی ولی این واقعا مال توئه، مالِ خودِ خودت و مشتت رو پرتاب کنی تو صورتش و بعدش هم بزنی سر شونه‌اش و بگی شوخی کردم رفیق، باور کن. لذتش شاید برابر با این باشه که توی فوتبال نشون بدی می‌خوای توپ رو از بالای سر حریفت بندازی ولی وقتی یارو دستاشو برد بالا طرف صورتش، محکم شوت کنی بین دو تا پاش و بعدش هم بازی جوانمردانه‌ات گل کنه و توپ رو بزنی بیرون و بری بالای سرش و در حالی‌که خودت رو نگران نشون می‌دی کمرش رو بگیری و شکمش رو بیاری بالا [همین کاری که تو مایه‌های تنفس شکمیه] و توی چشم‌هاش نگاه کنی و بهش پوزخند بزنی.

آره، همیشه چیزهایی هست که بشه ازش لذّت برد، فقط باید نوع نگاهت رو جوری تغییر بدی که خودت هم نفهمی داری چه غلطی می‌کنی. من همیشه سعی می‌کنم نگاهم رو همین‌جوری تنظیم کنم و شاید یه روز این رو به شما هم یاد بدم، یه روز که احساس کنم این کار دیگه فایده‌ای نداره ولی شما هنوز به این نتیجه نرسیده باشین و بشه باهاش سر کارتون گذاشت. تا اون موقع حتما بهش فکر می‌کنم، اینو مطمئن باشین.

Labels:

Monday, June 30, 2008
Tips & Tricks 4
* آدم فقط موقعی می‌تونه مفهوم احساس راحتی در وطن رو درک کنه که مجبور بشه بره یه دانشکده‌ی دیگه دستشویی.

* دوستان، لازم نکرده شرح پریشانی من گوش کنید، همین که زر نزنید کافیه.

* مُخم رمیده شد و غافلمْ منِ احمق.

* به دور لاله دماغِ مرا علاج کنید. [به شکلِ سربالا]

* مشک آن است که ببوید، نه آن‌ که خیّام بگوید.

* آیا می‌دانستید که این جیانفرانکو زولا بود که برای اولین بارْ دریبلِ زیدانی را به کار برد؟

* احمقانه‌ترین دروغ، دروغی است که به خودتان بگویید (و البته باورپذیر ترینش). [جدی]

* با من که حرف می‌زنی، خفه شو. خب؟

* هرگز نیمه‌ی خالی لیوان را با ادرار پر نکنید.

* فقط یک بار دیگر دست‌هایم را بگیر، قول می‌د‌م غرق نشم این دفعه.

-------------
پ.ن: وجود هر گونه رابطه‌ی منطقی بین نکات فوق تصادفی بوده و به شدت تکذیب می‌شود.

پ.ن2: بابا جون خیال کردی این بالایی رو نوشتم که فکر کنی واقعا یه رابطه‌ای وجود داره. نه عزیز از این خبرا نیست، برو اخلاقت رو درست کن.

نکته‌ی آخر: وقتی چیزی را که وجود ندارد تکذیب می‌کنید همه به وجودش ایمان می‌آورند.

Labels:

Saturday, June 21, 2008
عوامل دیگر

یه کارخونه با چهل سال سابقه و هونصد نفر کارمند و از عوامل خودکفایی کشور با N میلیارد تومن پول و سرمایه، سواتِ روابط عمومی‌اش این باشه دیگه وای به حال خیابونی.

پ.ن: یعنی جدی خودتون شعورتون نمی‌رسه اگه نمی‌تونید نوشته‌های عکس رو بخونید باید روش کلیک کنید، حتما من باید توضیح بدم؟
------
40 = 16 + 14

فکر می کنید رابطه‌ی بالا یه پیام هوشمندانه‌ی تبلیغاتی مربوط به جوایز جدید ایرانسل یا اِعمال نرخ جدید پیامک یا روستاهای اخیرا گازکشی شده یا تغییر سنّ به تکلیف رسیدن دخترها توسط یکی از مراجع عظام تقلید یا یه همچین چیزیه.
دوست عزیز، کاملا اشتباه تصور کردید. این مربوط به تعداد شوت‌های دو تیم هلند (16) و روسیه (14) تا اواخر وقت قانونی بازی دیشب بود که خیابونی تلاش کرد اون‌ها را جمع ببنده تا بتونه با لحن حماسی و تاکید روی هـ بگه واقعا «چهــل» شوت در یک بازی، خیلی داغ و هیجان‌انگیزه و واضحه که هیچ‌کس نباید هیجان بازی رو فدای قواعد خشک و احمقانه‌ی ریاضی کنه. اصلا شما یه نگاه به این «سیِ» لعنتی بندازید، هیچ جوری نمی‌شه با احساس و هیجان بیانش کرد.

نتیجه‌گیری اخلاقی:‌ هر اتفاقی توی مملکت بیفته، چیزی از شایستگی‌های خیابونی کم نمی‌شه.