Wednesday, December 07, 2011
اتوبوس
این روزها زیاد سوار اتوبوس می‌شم. جای مورد علاقه‌ام صندلی‌های تکیِ سمت راننده و حتی‌الامکان دور از درهای اتوبوسه. این‌جوری از شرّ پیرمردهایی که وسط راه سوار می‌شن و طلبکارانه بهت زل می‌زنند که جات رو به اونها بدی در امانی. قبلا زیاد جام رو به این و اون می‌دادم ولی حالا ترجیح می‌دم کس دیگه‌ای این فداکاری رو بکنه و واکنشم محدود به خود را به خواب زدن، زل‌زدن متقابل یا گرفتن عذاب‌وجدان می‌شه. البته هنوزم اگه جایی خالی بشه و بالاش وایساده باشم، اون‌قدر وایمیسم که یکی از ته اتوبوس بیاد تعارف الکی بزنه که بفرما و با کلّه بره بشینه اون‌جا. معمولا ایستگاه آخر باید پیاده شم ولی قبلا‌ها اگه اتوبوس شلوغ بود و تا میومدم برسم به در برای پیاده شدنْ راه می‌افتاد، اصلا به روی خودم نمی‌آوردم، روم نمی‌شد بگم آقا نگه‌دار. ایستگاه بعدی پیاده می‌شدم و مثل خر راه رو پیاده برمی‌گشتم. یک‌دفعه هم سال پیش‌دانشگاهی به اجبار توی رکاب ایستاده‌بودم که پام که روز قبلش سوزن رفته‌بود کفِش، لای در گیر کرد و من مظلومانه چیزی نگفتم تا یه مسافر پدرآمرزیده‌ی دیگه به راننده گفت آقا این بچه پاش له شد و نجاتم داد. کلا صدای من مگر به فحش زیرلبی در مکان‌های عمومی شنیده‌ نمی‌شه.

از چیزهای جالب دیگه پیرمردهایی هستند که میان بالا و کارت می‌کشن و بوق نداشتن اعتبار رو می‌زنه، که البته کلّا یا به کفش مبارکشون نیست یا دو بار دیگه با اصرار کارت می‌کشن و همون بوق رو می‌شنون و با خیال راحت می‌رن می‌شینن. ملتی هم هستند که اصرار دارن پشت چراغ قرمز پیاده شن و کاری به وجود چیزی به اسم ایستگاه ندارن. یا خانوم‌هایی که تازه 5 دقیقه‌ بعد از راه افتادن اتوبوس به این نتیجه می‌رسن که باید همین‌جا پیاده می‌شدن و صدای جیغ و داد پیاده می‌شم‌شون اعصاب آدم رو نوازش می‌ده. ولی بدترین موجودات اتوبوس‌سوار دو دسته‌اند: دسته‌ی اول پسربچه‌های سال‌های آخر دبستان و راهنمایی، و دومی دخترهای دبیرستانی. هر دو در اوج شکوفایی بامجّگی و با صدای بلند خاطره تعریف کردن و شوخی‌های ناز جنسی‌حرکتی هستند و باید همه رو هم در اتوبوس به منصّه‌ی ظهور گذاشته و نعره‌زنان قهقهه بزنند. دیدزن‌هایی هم که روی صندلی‌های رو به عقب می‌شینن و مدام در حال بررسی و تحلیل ابعاد و اعماق مسافرین عقبی هستند در نوع خود کم‌نظیر بوده و در گونه‌ی عمله‌ها [به معنی اعم] کلاسه‌بندی می‌شوند. به امید پایان فصل مدارس و بازگشت کودکان ازگل به آغوش گرم خانواده شما را به خداوند یکتان می‌سپارم.
Thursday, October 06, 2011
خوش می‌روی به تنها


چند سال پیش توی یه شرکتی کار می‌کردم، چند روز بعد از وقتی‌که از اونجا اومدم بیرون، همکارا عکس بالا رو از کامپیوتری که من پشتش می‌نشستم گرفته‌‌بودن و واسه‌م فرستادن.

پ.ن: عکس بالا ربطی به درگذشت استیو جابز نداره.
Wednesday, September 28, 2011
Headshot
چند شب پیش داشتم از یه چارراه رد می‌شدم. منتظر شدم چراغ عابر سبز شد، داشتم می‌رفتم که یهو وسط چارراه دیدم یه موتوری با چراغ خاموش داره میاد طرفم. اول یه پژوی بنده‌خدا محکم کوبید روی ترمز که اون دیوث رو زیر نکنه. منم پا تند کردم و رفتم اون‌ور. موتوریه رد شد، منم برگشتم سمتش داد زدم حیوون. آقای حیوون که احتمالا اون موقع عجله داشت و یه صد متری رد شده‌بود دور زد و موتور رو سپرد به خانومش که پشتش نشسته‌بود و شروع‌کرد به دویدن. منم با اینکه توی پیاده‌رو بودم و چند متر رفته‌بودم همون‌جا وایسادم که حیوون زیاد خسته‌نشه. قیافه‌ی تیپیکال حزبل‌پرروها رو داشت. گفت چی گفتی، گفتم حیوون. گفت چرا، گفتم نیستی مگه؟ اگه یارو زده‌بود مغزت رو ریخته‌بود کف آسفالت چی، گفت به درک، حالا که نزد. گفتم به من زده‌بودی چی، گفت دیه‌تو می‌دادم. سطح شعور حیوون در همین حد بود، بهش گفتم شعورت همین‌قدر می‌رسه دیگه. گفت حرفت زشت بود، مادربه‌خطا به حیوون می‌گفت حرف زشت. اعتقاد داشت که اگه خانومش همراهش نبود، تیکه بزرگه‌ی من گوشم بود. می‌خواستم بگم آره حرفم زشت بود، واقعا از همه‌ی حیوونا معذرت می‌خوام که بهشون توهین کردم، ولی نگفتم، یعنی اون موقع به ذهنم نرسید، شایدم در حد آینه‌آینه بود. می‌خواستم بهش بگم آره مادرفلانِ زن‌بهمان، حیوون حرف زشتیه ولی تخم نکردم. می‌خواستم با مشت بزنم صورتشو داغون کنم ولی زور ندارم. برای اولین بار تاسف خوردم که چرا به اندازه‌ی کافی زور ندارم. فقط گفتم اگه نمی‌گفتم، چهارراه بعدی هم همین‌ کار رو می‌کردی، هر چند الان هم همین کار رو می‌کنی، چون همین‌قدر می‌رسه شعورت. گفت آره من بی‌شعورم ولی تو هم همین‌جوری. گفتم آره، من عین گاو چراغ قرمز رو رد کردم و ممکن بود یکی لهم کنه یا یکی دیگه رو له کنم، واسه همینم بی‌شعورم. گفت قبول‌کن حرفت درست نبود، منم گفتم کمت بود ولی باشه درست نبود، این رو که شنید خیالش راحت شد و رفت.

بی‌شرف‌ها همین‌جورن، زندگی خودشون و بقیه به کفششون نیست، خودشون می‌دونن کثافت و حمّالند ولی وقتی با اسمشون صداشون می‌کنی بهشون برمی‌خوره. وقتی می‌گی دیکتاتور یا حیوون یا دزد یا فلان عصبانی می‌شن. وقتی حس کردم به اندازه‌ی کافی دور شده، یه فحش زیرلبی آبدار بهش دادم و باز هم حسرت خوردم که چرا نتونستم یه شات‌گان دربیارم مغزش رو بریزم رو دیوار، یا موهاشو بگیرم کلّه‌شو بکوبم به جدول یا یه فحش بدجور بلند بهش بدم حداقل. بله، من به خشونت اعتقاد دارم، و اگه می‌تونستم همه‌ی موتوری‌ها رو با ارّه‌برقی از وسط نصف می‌کردم و گند زدم به اونایی که ممکنه بگن یارو که از تو شکم مادرش پررو و الدنگ به دنیا نیومده و همچنین گند زدم به شرایط اجتماعی گهی که ممکنه توش بزرگ‌ شده‌باشن و یا مشکلاتی که ممکنه الان داشته‌باشن و من ازش بی‌خبر باشم.
خلاصه این‌که «به بازوی خودم دادم بسی فحش * که زور حیوون‌آزاری ندارم». این‌بود انشای من.
Thursday, September 22, 2011
مسابقه‌ی ادبی

شعرِ "ای که دستت می‌رسد کاری بکن ** زانکه از تو نیاید هیچ کار" را معنی کرده و آرایه‌های به کار رفته در آن را به تفکیک ذکر کنید.
--------
راهنمایی: برای درک بیشتر مسئله، به فال زیر و مفهوم عمیق آن که در ادامه می‌آید به شدّت دقّت کنید.

گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند ** گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند


"ظاهرا برای دستیابی به راه حل نهایی زندگی و پیدا کردن مسیر صحیح، زیاد پرس‌ و جو می‌کنید. به هر کسی که می‌رسید می‌پرسید و همه‌ی جواب‌ها را هم اهمیت می‌دهید. این خوب است، اما فراموش نکنید که در نهایت این شما هستید که باید زودتر راه صحیح را انتخاب کنید و به عمل بپردازید. از بحث و جدل‌های مذهبی بپرهیزید. این مسیر، شما را سرگرم می‌کند ولی به هدف نزدیک نمی‌کند. وقت شما خیلی کم است، وقت همه‌ی ما کم است. شما به زودی پاسخ نهایی را می‌گیرید و راه عملی را آغاز خواهید کرد. موفق باشید."
---------
به کلّیه‌ی کسانی‌که بهترین پاسخ را بدهند یک دستگاه توالتِ فرهنگیِ سایدبای‌سایدِ تمام‌خودکار برای گند زدن هرچه‌بیشتر به فرهنگ و ادب این مرز و بوم، به قید قرعه و با ضمانت شش ماهه‌ی "xx سرویس" اهدا خواهد شد.

[منبع: نیازمندی‌های روزنامه‌ی جام جم (4 بهمن 86)]

پ.ن: این پست مال سه سال پیشه که به دلایل نامعلومی درفت شده‌بود، راستش چند روز پیش دنبال دیوان حافظ بدون فال و تعبیرات احمقانه می‌گشتم که یاد این افتادم.

Monday, July 04, 2011
The Javad Inside

خاطره [سی مرداد 73]
«امروز روزی بود که من پس از چندین سال دوری از فوتبال کردن در کوچه بار دیگر به کوچه رفتم و به فوتبال پرداختم. در آن روز من دروازه‌بان بودم. من فرصت‌های زیادی را از آن‌ها گرفتم تا این‌که بالاخره یک گل خوردم. بعد از آن نیز خیلی موقعیت‌ها رو از آن‌ها گرفتم. از خستگی دروازه را به یکی دیگر از بچه‌ها سپردم. جالب است که بدانید که این بازیکن قبلا به من دروازه‌بانی را آموخته‌بود اما او همین که وارد دروازه شد گل خورد و ما 2-0 عقب افتادیم. بعد من به این فکر افتادم که خود حمله کنم و ببینم که چه می‌کنم. بنابراین توپ را گرفته و همه را دریبل کرده و سپس آن را به گل تبدیل کردم. بنابراین مرا پدیده‌ی جام لقب دادند.»

خاطره‌ی کودکانه و مسخره‌ی بالا مربوط می‌شه به 17 سال پیش و بعد از جام جهانی 94 که من شدیدا خوره‌ی فوتبال بودم. شاید گذاشتنش اینجا فقط بازی با آبرو باشه در حالی‌که خیلی از ماها عکس‌های نوجوونی‌مون با اون سیبیل نازک و شلوار خمره‌ای آبی رو معدوم کردیم. همه‌ی ما یه زمانی جواد و جوگیر بودیم، خیلی وقت‌ها هم ناخواسته. راستش چند روز پیش از جلوی یه مدرسه‌ی راهنمایی پسرونه که تازه تعطیل شده‌بود رد شدم. حالم از شوخی‌ها و فریاد کشیدن‌هاشون داشت به هم می‌خورد. اول فکر کردم که امکان نداره‌ ما هم همچین‌ گه‌هایی بوده‌باشیم ولی بودیم متاسفانه، هر چند الان باور نکردنی باشه. خود من یکی دو سال همه جا مثل کلاه‌قرمزی یا سعید و خان‌دایی حرف می‌زدم و هر چند با استقبال تعدادی هم مواجه می‌شد ولی چشم‌غره‌های داداشم یادم نمی‌ره. بله، بامزه‌بازی برای ما حرف اول رو می‌زد، گاو بودیم. به همون‌جا هم خلاصه نشد. همیشه یه چیزهایی هست که آدم شاید فقط یه سال بعدش از وجودش شرمنده بشه. هنوز از خیلی از چیزهایی که قبلا اینجا نوشتم خجالت می‌کشم. به نظرم مسخره و مزخرف میاد. چند سالی بیشتر نگذشته از موقعی‌که تیر و پی‌تیر از علامت تعجب توی هر جمله استفاده می‌کردم. منم یه موقعی بنیامین گوش می‌دادم و حتی شاید باهاش گریه هم کرده‌باشم. هنوزم وقتی حالم گرفته‌است داریوش گوش می‌دم.
خیلی‌هامون سعی‌کردیم یه چیزایی رو درست کنیم. ولی هنوز کسانی هستند که ایمیل‌های باحال‌ماحال فوروارد می‌کنند. هنوز افرادی هستند روی وال یه نفر که عزیزی رو از دست داده می‌نویسند:iN etEfAghOoO be U tasliAt mIgAm. بله به جای اینکه بگه به شما نوشته‌ به یو. راضی هم هست، ده سال دیگه هم راضی خواهد بود. مدت‌ها وقتی کسی از من می‌پرسید خوبی، می‌گفتم سلام می‌رسونم، هرهرهر. یه زمانی هر چی بیشتر جواب‌های بی‌تربیتیِ موزون بلد بودیم و نگاهمون به همه چیز منحرفانه‌تر بود، خداتر بودیم. تا یه کسی یه فعل دو کاربرده استفاده می‌کرد، موذیانه ازش برداشت بدی می‌کردیم و به هم چشمک می‌زدیم و قاه‌قاه می‌خندیدیم. ولی دیگه جذاب و خنده‌دار نیست، مشمئزکننده است بیشتر. هرچند آدم‌های گنده‌تر از من هنوز باهاش ریسه برن. بعید نیست چند وقت دیگه هم از موجود الانم حالم به هم بخوره ولی می‌دونم که نخواستم مثل یک گابِ الکی‌‌خوش زندگی کنم.
Friday, July 01, 2011
داغون نشو ای سگ‌پدر
پس از مدت‌ها می‌خواهم نوشتن را از سر آغازیدن بگیرم. یاد علوم راهنمایی می‌افتم: گیاهان، جانوران، آغازیان. اسمی به غایت تخمی که منو یاد معلم زیستمون می‌اندازه. خودش می‌گفت از آلمان فوق‌ لیسانس گرفته ولی به «بدونید» می‌گفت «بدونسته‌باشید» و یه سوال جاخالی توی امتحان پایان‌ترم داده‌بود با این مضمون که «خون ... است». بله‌، همین. و ما باید جای‌ خالی را با کلمه‌ی مناسب مورد نظر ایشون پر می‌کردیم. می‌بینید که می‌شه گاو بود و از آلمان هم فوق لیسانس داشت. من الان غیبت نکردم، در واقع گند زدم به یارو و این امر گاهی اجتناب‌ناپذیر می‌نُماید که خارجی‌اش می‌شود inevitable. احمق دیگری هم بود، زمانی که در کودکی به کلاس‌زبان می‌رفتم و stable را تلفظ می‌کرد اِستَبْله و تنها صفتی که بلد بود با آن کسی را توصیف کند he has a good sense of humor بود. احتمالا به استبله می‌خندید یا از آن تعجب می‌کنید ولی فردا توی فیس‌بوک می‌گویید استاتوس و باکی‌تان نیست. دوستی داشتم که تابستان برنامه‌اش این بود که برود کلاس‌تقویتی از برای سال آینده، قربـةً الی الله. قبلا هم گفتم که ان‌ترینِ والدین نزد من کسی است که تابستون بچه رو بنویسه کلا‌س‌تقویتی. یعنی آدم باید از مخ معیوب باشه که تابستون بره مدرسه و یه کتاب از چند سال پیش داداشش هم پیدا کنه و علم‌اندوزی کنه. بعد همین آدم به خاطر این‌که هفته‌ای دو ساعت نیاد مدرسه، زبان رو غیر حضوری می‌گرفت چون مامانش دبیر زبان بود در حالی‌که خودش اندازه‌ی بز انگلیسی نمی‌دونست. این‌قدر به خاطر این کار مسخره‌اش کردم تا باهام شرط ناجوری بست که نمره‌اش از من بیشتر می‌شه. بعد از دادن نمره‌ها تا چند ماه از دست من فراری بود و بعدها هم هر وقت می‌دیدمش در حالی‌که چشمم مثل شیپورچی برق می‌زد می‌گفتم زبان چند شدی. این‌ها رو که گفتم یاد منفورترین آدم زندگی‌ام افتادم. نمادی از همه‌ی ان‌های تاریخ. از این‌هایی بود که می‌رفتن سر صف شعار هفته یا حدیث صبحگاهی یا همچین مزخرفی را که آخر کتاب قرآنِ راهنمایی بود می‌خواندند. یه بار چیزی نوشته‌بود که رفت سر صف بخونه. به «افلاطون» می‌گفت «اَفَلاطون» و به «قرون وسطی»، «قرون وَسَطی». هفتصد نفر سر صف هو-ش می‌کردند ولی از رو نمی‌رفت و اصرار داشت که افَلاطون درسته. سگ‌حزبل بود و پررو. پوسترهای ناطق رو می‌آورد می‌چسبوند به نرده‌ها. به جرم این‌که هم‌قد بودیم ناظم مدرسه می‌خواست وسط سال جاش رو عوض کنه و بیاره نیمکت ما. من و بغل‌دستی‌ام و نیمکت عقبی [در مجموع پنج نفر]، فریاد زدیم که نمی‌خوایم و ناظم مربوطه ما رو به جرم داد زدن در کلاس با کتک انداختمون بیرون. یک بار هم نمی‌دونم از کدوم گوری شماره‌ی خونه‌مون رو پیدا کرده‌بود و زنگ زده‌بود گفته‌بود آقا مَهدی هستند که برادرم جواب‌ داده‌بود نخیر، اشتباه گرفتید. بله به مِهدی یا میتی می‌گفت مَهدی و چه ان‌بودنی از این بالاتر. یک‌بار مدرسه افطاری داده‌بود، و این نشست کنار ما و هی روی مخ من با متّه نقش‌های اسلیمی و هنر اسلامی رو حکاکی کرد. من صبور بودم و چیزی نمی‌گفتم. بلند شدم از پای سفره و رفتم بیرون، روبه‌روی مدرسه‌مون یه پارک بود. همین‌جوری رفتم وسط چمن‌ها. این هم اومد و همین‌جوری زر می‌زد. یهو خون جلوی چشمامو گرفت، توی عمرم شاید دو سه بار با کسی دست‌به‌یقه شده‌باشم. گرفتمش، انداختمش روی چمنا و تا خورد زدمش. اون موقع دچار چاقیِ بچگی و شبیه هندوانه شده‌بودم و زورم بهش چربید ولی خیال می‌کنید اون کثافت چه کار می‌کرد، کتک می‌خورد و مثل خوک می‌خندید. ولش کردم و هنوز که هنوزه آدم‌های پررو حالمو به هم می‌زنند و می‌خوام خرخره‌شونو بجوم. خدافظ.
Thursday, May 05, 2011
زن خیابانی
زنِ خیابانی،
گناهی ندارد
مادرش هم
اما خودشو باید از پا آویزون کرد.

------
«تا سه نشه، گل نشه. و گل هم نمی‌شه، گل نمی‌شه»

[خیابانی، بازی منچستر-آرسنال، پس از بی‌نتیجه بودن سومین ضربه‌آزاد منچستر، خرکیف از ضرب‌المثلی که به کار برده با تاکید بر کلیه‌ی ـه های غیرملفوظ]

Labels:

Friday, April 15, 2011
بنام خدا
یه استاد معماری کامپیوتر داشتیم، خدا بود. یه بچه‌ها دبستانی‌بازی درآورده‌بود، بالای برگه‌ی امتحانش نوشته‌بود «بنام خدا»، چون سر هم نوشته‌بود نیم نمره ازش کم کرده‌بود.
یه دفعه هم رفیق ما جواب یکی از سوال‌ها رو سفید گذاشته‌بود، بهش نیم‌ نمره داده‌ بود. رفیقمون پرسیده‌بود واسه چی، گفته‌بود توی‌ برگه‌ت کثافتکاری نکردی خوشم اومد.

Labels:

Monday, April 11, 2011
استیو جابز و پسرک واکسی


از استیو جابز پرسیدند از تو قدرتمندتر و بانفوذتر هم هست و جابز پاسخ داد:‌ بله، فقط یک نفر و وقتی ازش پرسیدند کی، این خاطره رو تعریف کرد:

«روزی که از دانشگاه انصراف دادم، با حال خیلی داغونی داشتم از کنار یکی از بارهای یه خیابون توی پورتلند می‌گذشتم. یه بچه‌ی سیاهپوست واکسی کنار خیابون نشسته‌بود، تا من رو دید شروع کرد به التماس کردن که بذار کفشاتو واکس بزنم. من حتی یه سنت هم نداشتم و بهش گفتم کفشام احتیاج به واکس نداره، ولی اون بازم التماس کرد. منم سرش داد زدم و گفتم برو گم‌شو کاکاسیاه عوضیِ گداگشنه. ولی اون چسبید به پاهام و به زور کفشام رو درآورد و یه واکس مشتی زد. وقتی بهش گفتم من پولی ندارم که بهت بدم، گفت اشکالی نداره فقط واسه‌ت دو تا آرزو می‌کنم، یکیش اینه که پولدار بشی و دومی‌اش رو هم بهت نمی‌گم. من خیلی تعجب کردم ولی راهمو کشیدم رفتم. اما حرف اون پسره همیشه توی گوشم زنگ می‌زد. چند سال بعد وقتی توی اپل به همه چی رسیدم به ذهنم رسید که اون پسره رو پیدا کنم. اون آرزو کرده‌بود من پولدار بشم و این اتفاق هم افتاده‌بود. همیشه آرزوی دومش واسه‌م سوال بود و الان وقتش بود که هم ازش تشکری بکنم و هم اون رو بفهمم. چند نفر رو مامور کردم که برن از زیر سنگ هم شده اون پسره رو پیدا کنند. در واقع یه جورایی ایده‌ی "فایندینگ نیمو" رو هم از همین قضیه الهام گرفته‌بودیم. این اواخر که می‌خواستم از کارم توی اپل دست بکشم، فهمیدم که دوستام اون پسره رو توی یه کارواش توی ویسکانسین پیداش کردند. آوردنش پیش من، وقتی دیدمش گفتم من رو می‌شناسی، آیفونش رو درآورد و گفت کیه که تو رو نشناسه استیو. گفتم من با آرزوی تو توی بیست سال پیش به همه چی رسیدم و حالا دوست دارم واسه‌ت کاری بکنم. می‌تونم هزینه‌ی عمل جراحی‌ت رو بدم تا مثل مایکل جکسون یه سفیدپوست مامانی بشی یا کارواشی که توش کار می‌کنی رو واسه‌ت بخرم، فقط باید بهم بگی اون آرزوی دومت چی بوده. دیدم یه تسبیح از جیبش درآورد و با بغض بهم نگاه کرد. گفت اون روز آرزو کردم که پولدار بشی تا هیچ‌وقت دست رد به سینه‌ی هیچ‌ بچه‌ای نزنی، بعد مکثی کرد و گفت و البته آرزو کردم سرطان لوزالمعده بگیری تا از درد کبود بشی و نتونی چیزی بخوری تا درد یه سیاه‌پوست گرسنه رو بفهمی. اینو که گفت به خودم لرزیدم و فهمیدم کسی قدرتمندتره که خدا دعاهاش رو مستجاب می‌کنه، کسی که باایمان‌تره. اِنّ اَکرمکُم عندالله اَتقاکُم.»

Labels:

Wednesday, March 09, 2011
دل‌مشغولی
الان که نزدیک عیده، بزرگ‌ترین دلمشغولیم اینه که آیا گوگل باز هم لوگوی نوروز رو قرار می‌ده یا نه. البته سازمان ملل هم بالاخره به حقانیت ما رای داد و نوروز رو تصویب کرد ولی خیلی می‌ترسم که این ترک‌ها و آسیای میانه‌ای‌ها نوروز رو از چنگمون دربیارن.
در واقع به شدت نگران اینم که نکنه یه کثافت از خدا بی‌خبری از یه گوشه‌کنار دنیا پیدا بشه و بخواد افتخارات ما ایرونیا رو به اسم خودش قالب کنه. پیجی هم که با نام Dear Fase-book, don't sell yourself to grass hopper eater, time waster Arabs توی فیـس‌بـوک ساختم، حسابی کارش گرفته و تا حالا بالای ده‌هزار تا لایک خورده. اگه به بیست‌هزار برسیم، فـیس‌بــوک قراره لوگوش رو واسه عید عوض کنه و عکس کوروش کبیر رو جای اون آدمه بذاره.
امسال شنیدم بچه‌های یونی استقبال خیلی خوبی از سپندارمذگان کردن، هر چند ما کات کرده‌بودیم ولی فقط به خاطر بزرگداشت این روز، رفتم و یه قوطی گز و یه بسته قطاب خریدم و کادو کردم و با پیک موتوری واسه‌ش فرستادم. راستش دارم رو یه ترانه کار می‌کنم که بفرستم واسه داریوش، ایشالله بتونیم پوز خلیج فارسِ اِبی رو بزنیم. مضمونش سیاسی‌عشقیه:
«برای وطن زنده بودن کم است
دل از عشق مردم‌کُشش پر غم است
از آن تکیه‌گاهی کزو ساختیم
دو صد کشته با یک نفس باختیم»
امیدوارم همه بتونیم یه روز دست‌تودست هم اینو توی ورزشگاه آزادی بخونیم.
Thursday, January 27, 2011
خواب مرا ببسته‌ای
تو راهنمایی یه هم‌کلاسی داشتیم که خلاف‌ترین و درس‌نخون‌ترین بچه‌ی مدرسه بود ولی آدم بامعرفتی هم بود در کل. ما هم در حد همین سلام‌علیکِ دو تا بچه‌ راهنماییِ خودبامزه‌پندار با هم رابطه داشتیم. فقط یه چیزی ازش یادمه که یه بار که معلم نداشتیم،‌ چند نفری از کلاس جیم زده‌بودن و رفته‌بودن یه جایی که ده دقیقه با مدرسه فاصله داشت پلی‌استیشن بازی کنند. [اون موقع‌ها گیم‌نت نبود،‌ نمی‌دونم بهش چی می‌گفتن]‌. ناظممون هم نمی‌دونم از کجا فهمیده‌بود و رفته‌بود پیداشون کرده‌بود. خِرکش آوردشون سر کلاس و همین‌ بنده‌خدا رو بدجوری کتکش زد، آخر سر هم هلش داد سمت در و صندلی معلم رو پرت کرد طرفش. در حد فیلم‌ْ هندی بود بزن‌بزنش. خلاصه بعد از راهنمایی دیگه ازش خبر نداشتم تا اینکه چند سال پیش فهمیدم با موتور تصادف کرده و مُرده. ناراحت‌کننده بود واقعا چون بالاخره می‌شناختمش. اینا رو گفتم که بگم دیشب اومده‌بود به خوابم،‌ خیلی عجیب بود. با خنده بهش گفتم:‌ اینجا چه کار می‌‌کنی؟ تو رو که شایعه کرده‌بودند مُردی،‌ گفت نه بابا، [...] می‌گن. همین. دیگه چیزی یادم نمیاد از خوابه. امروز یه جوری بودم،‌ هی یاد حرفش تو خواب می‌افتادم. به این فکر می‌کنم که چند وقت دیگه هم ممکنه این اتفاق واسه من بیفته، بعد یهو بی‌خبر بیام به خوابتون. ولی اگه اومدم بالاغیرتاً شما گند نزنین، یه چیز بهتر بپرسین حدّ‌ اقل.
Friday, December 24, 2010
دانشمند
بچه که بودم یعنی قبل از دبستان، یه بار به ذهنم رسید که یعنی می‌شه واسه ماشین‌ها هم لنگ گرفت که با مخ بیان زمین؟ یه بار که با بابام داشتم از مغازه‌ای که توی کوچه بالایی بود برمی‌گشتم، سر کوچه‌مون خواستم فرضیه‌مو امتحان کنم. منتظر فرصت مناسب بودم که یه داتسون قدیمی قرمز رنگ پیچید تو کوچه‌مون. منم در یه حرکت انتحاری درحالی‌که نشون می‌دادم می‌خوام برم اون‌ور کوچه، دست بابامو گرفتم رفتم وسط کوچه. وایسادم تا چرخ‌های جلوی ماشین رد شد و پام رو گذاشتم جلوی چرخ عقب. دلیلش هم این بود که فکر می‌کردم چرخ‌های جلو در حکم دست هستند، و آدم واسه لنگ گرفتن باید پای طرف رو بزنه. خیلی پام رو جلو نبردم که لنگ گرفتنم فنّی باشه. طبیعیه که بابای منم از هیچ‌جا خبر نداشت و خیال می‌کرد من مثل بچه‌آدم وایسادم تا ماشینه رد شه. همین که ماشین از روی انگشتام رد شد دادم دراومد، اشکم دراومده بود و بیشتر از این می‌ترسیدم که بابام بفهمه من پامو عمدا گذاشتم زیر ماشین. شروع کردم به عر زدن و مظلوم‌نمایی. یارو یه کم جلوتر وایساد و از ماشین پیاده شد که چی شد آقا، اون بنده‌خدا هم ترسیده بود. قیافه‌ش هنوز تو ذهنمه، یه آدم سیبیلوی عینکی بود با شلوار سفید یا کرمی روشن. زیر لب و در حالیکه داشتم اشکامو با آستینم پاک می‌کردم به بابام گفتم کثافت عمدا از رو پام رد شد. بابام فقط به طرف گفت آقا بیشتر مواظب باش و تو کوچه یهو یکی می‌پره جلو ماشین. یارو هم یه کم وایساد ببینه من چیزیم نشده باشه، منم با بزرگواری گفتم خیلی درد می‌کنه ولی چیزی نیست. تا خونه‌مون دوباره بغض کردم، چون هم می‌دونستم الانه که نصیحتای پدرانه در باب گذشتن از خیابون شروع بشه و هم اینکه فرضیه‌م با شکست مواجه شده بود. الان حال این دانشمندا رو تو این جور مواقع درک می‌کنم.
Monday, November 29, 2010
محرمانه
دوران منحوس سربازی یه دفعه یه نامه‌ی آنی اومده‌بود با امضای فرمانده پـلـیس‌راه کل کشور، که یه خانمِ به نظرم اردبیلی رو از رانندگیِ [؟] موتورسیکلت به مدت 5 سال محروم کرده‌بودند و جهت اطلاع و پیگیری برای کلیه‌ی پاسگاه‌های تابعه فرستاده‌بودند. نامه‌های محرمانه‌شون حتی از این هم خنده‌دارتر بود مثلا شنیده شده که بعضی از عوامل کادر با لباس می‌رن رستوران چیز می‌خورن و پولشو نمی‌دن، باهاشون برخورد بشه و از این حرفا. حالا که این اسناد ویلی‌لیکس به خصوص اون بخش‌هایی‌‌اش که مربوط به مسائل داخلی ایرانه و ملت جوگیر چپ و راست شـِر می‌کنن رو می‌بینم یاد همونا می‌افتم. سفارت امریکا تو دارقوزآباد یه چیزی از یه بابایی که از ایران رد می‌شده نقل‌ قول کرده، اینا می‌گن ایول عجب سندی،‌ کف‌بر شدیم به قرآن. جمبش همین گرین‌ویکی‌شیتس رو کم داشت فقط.
Thursday, November 11, 2010
Dead man walking
دفعه‌ اول که افتادم زندون چارده سالم بود. سر هیچ و پوچ، یعنی همچین خلافی هم نکرده‌بودم. یه دوچرخه بلند کرده‌بودم. نه این‌که خیال کنین عشق دوچرخه بودم و بابام واسه‌م نمی‌خرید، نه. دوچرخه رو از جلوی مغازه‌ی یارو بلند کردم فقط به این خاطر که آدم گهی بود. از بخت بلندم وسط خیابون با ماشین پیچیدن جلوم، منم برگشتم بهش فحشِ ننه دادم. یارو سر همین فحش ناقابل به اون ننه‌ی پیرسگش کوتاه نیومد. بردنم کانون که آدمم کنن. مشکلی که داشت این بود که اون‌جا هم آدم‌های گه زیاد بودن، بیش از تحمل من. دو هفته نگذشته‌بود که زدم به چاک.

چهار سال بعدش دوباره افتادم زندون، این بار به جرم قتل. من یه نفر رو کشته‌بودم. این بار دیگه یارو آدم گهی نبود، این من بودم که واسه خودم گهی شده‌بودم. کار سختی نبود، من فقط یارو رو از پل پرت کرده‌بودم پایین. یارو حتی نتونست مقاومت کنه چون حواسش نبود. من نیمه‌دومی بودم ولی ننه‌بابام واسه اینکه زودتر برم مدرسه و از زندگی نکبتی عقب نیفتم، شناسنامه‌ام رو بزرگ‌تر گرفته‌بودن. با اینکه واقعا هنوز هیجده سالم نشده‌بود ولی شناسنامه‌ی لعنتی نشون می‌داد که شده، و احتمالا به جای این‌که از زندگی عقب نیفتم، اعدامم جلو می‌افتاد. جدی اگه فکرشو بکنی خیلی حال می‌ده که هنوز به سن قانونی نرسیده اعدامت کنن در حالی‌که ملت نمی‌دونن تو هنوز هیجده سالت نشده. دیگه از شرّ این کثافتایی که می‌خوان واسه‌ت کمپین راه بندازن و ازت یه فرشته‌ی معصوم و بی‌گناه یا یه کانسپچوال آرتیست بسازن راحت می‌شی. هیچ‌کس واسه آزاد کردن من تره هم خورد نمی‌کرد. حتی اون‌قدر خوش‌قیافه نبودم تا علاف‌های روشنفکر عکس من رو بزنن تو پروفایلشون. شب آخر از استرس خوابم نمی‌برد، هول داشتم، همیشه از بلندی می‌ترسیدم. می‌ترسیدم طناب پاره شه و از اون بالا با مخ بیام پایین. ساعت شیش صبح من رو از خواب بلند کردند، در واقع خودم رو به خواب زده‌بودم که نشون بدم عین خیالم نیست. وقتی می‌بردنم تو میدون احتمالا باید به ماموره می‌گفتم سیگار داری رفیق یا یه همچین چیزی ولی سیگاری نبودم متاسفانه. طناب رو که انداختند گردنم، یهو بغض گلوم رو گرفت. گفتم زشته دم آخری گریه کنم، خدا خدا می‌کردم زودتر کار تموم شه تا اشکام نریخته پایین. احتمالا الان منتظرین که یاروها رضایت بدن و من آزاد بشم ولی کور خوندین، طناب رو کشیدن و من آویزون شدم عین یه مرد. یه مردی که مُرده.

Labels:

Thursday, September 23, 2010
بوسه بر بوتِ فلیقِ تو حلال است مرا


نه از چینم حکایت کن نه از روس * که من دل با یکی دارم، بده بوس

Labels: