pelkamad2
Friday, February 19, 2016
مرثیه‌ای برای یک رویا
یه اتفاقاتی هستند که این‌قدر بدند و از افتادنشون می‌ترسی که ته دلت همیشه یه امید واهی یا خوش‌بینی ساده‌لوحانه هست که به این زودی یا شاید هم هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتند. اما ته ذهنت می‌دونی که این اتفاقا اون‌قدرا هم که فکر می‌کنی دور نیستن. می‌دونی که چاره‌ای نیست و بالاخره باید باهاش روبه‌رو شد ولی می‌خوای به روی خودت نیاری. می‌خوای «در حال» زندگی کنی و به این فکر نکنی که آینده قطعا نابود شده است. مثل کسی که رتبه‌ی کنکورش داغون شده و انتخاب رشته زیر شریف هم نکرده ولی باز وقتی نتایج رو می‌دن می‌ره سایت رو چک می‌کنه به امید یه معجزه که می‌دونه هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افته.
مثال‌هاش توی زندگی خیلی زیادن. مثلا همه می‌دونستیم یه روزی فرگوسن از منچستر می‌ره و این تیم نابود می‌شه و هر کسی هم بیاد بازم نمی‌تونه کاری بکنه ولی خب نمی‌خواستیم باور کنیم. می‌گفتیم حالا که نرفته ولی روزی که رفت همه فهمیدیم که دیگه چیزی به اسم منچستر هم وجود نخواهد داشت. مثال دیگه‌ش انتخابات دور دوم سال ۸۴ بود، همه با ناامیدی رفتیم رای دادیم با اینکه‌ می‌دونستیم دیگه شانسی وجود نداره و قطعا مملکت در گه غرق خواهد شد. اولش شوخی به نظر می‌رسید ولی موقعی جدی شد که دیگه کاری از ما برنمی‌اومد. با این حال اون امید واهیه می‌گفت که شاید فردا نتایج چیز دیگه‌ای باشه. شاید اون اتفاق لعنتی نیفته با اینکه مطمئن بودی غیرممکنه.
آدمایی که توی زندگی‌ت هستن هم همین‌طورن، نمی‌تونی باور کنی که چه بلایی ممکنه سرت بیارن. ته دلت همیشه یه خوش‌بینی هست که نه امکان نداره همچین آدمایی وجود داشته باشن اونم توی زندگی من. با چشم خودت هم ببینی باور نمی‌کنی، دوست نداری اون امید لعنتی از بین بره. با تمام وجودت می‌دونی که از دست رفته ولی باورش نمی‌کنی. همیشه منتظر معجزه‌هایی هستی که جز توی کارتون‌ها اتفاق نمی‌افتن. همه چیز از بین می‌ره و باز هم باید با خوش‌بینی مصنوعی و ساده‌لوحانه منتظر اتفاق گند بعدی بشینی.
Thursday, January 21, 2016
موضوع: آزاد
پرسید اسمت چیه، نتونستم اسممو بهش بگم. گفت بهت می‌گم اسمت چیه. گفتم امیلیانو، امیلیانو زاپاتا. خنده‌ش گرفت، گفت مسخره‌بازی درنیار. چند سالته؟ گفتم ۳۱ رو تموم کردم، می‌رم تو ۳۲ اگه خدا بخواد، مگه این‌که این ترم هم بیفتم. پرسید تک‌مادّه چی، نداره؟ گفتم، نه. مگه از این خانواده‌های ایثارگران اینا باشی ولی ما از اون خونواده‌هاش نیستیم. گفت خب بشین بابا، حالا که طوری نشده. چایی می‌خوری یا قهوه؟ گفتم یاقهوه لطفا، البته «یا»ش رو یه طوری گفتم که به نظرش بامزه‌بازی نرسه. بچه ۱۸ ساله که نیستم. راستش یه مدته کفش‌هام رو آویزون کردم. از ما گذشته. مثل رقصیدن توی عروسی مردونه‌س. مال این جوون‌موونا و پیرپاتالاس نه ماها. پرسید برنامه‌ت چیه؟ می‌خواستم بگم ریاضی ورزش ریاضی ولی کظمِ مجّه کردم. گفتم آزاده مثل شغل پدرت. آزاده مثل دانشگاه آزاد، آزاده مثل میدون آزادی، آزاده مثل عبورممنوع، آزاده مثل آزاده صمدی. گفت حیف جوونیت نبود، نیست؟ گفتم اینو فراموش کرده بودم آزاده مثل موضوع انشا. ولی راستش همیشه از موضوع آزاد انشا بدم می‌اومد. آدم هر گهی بخواد بخوره باید یه موضوعی داشته باشه. همین‌طوری گهِ چی رو بخوریم. مشکل اینه که گه‌ها آزاد نیستن. همیشه اسیر قفس و فاضلاب و این برنامه‌هان. البته اونا هم خدایی دارن که اسمش اَنِ بزرگه که سیفون رو از خط لوله‌ی اصلی فاضلاب که بهشتشون بوده انداخته بیرون. سر چی‌ش رو نمی‌دونم، لابد سر نخودلوبیایی، پوست‌گوجه‌ای چیزی بوده. کارد بخوره به اون شکمتون. یه روز سیب یا گندم یا زهرمار نمی‌خوردین... همین‌طوری رفتیم جلو خلاصه. یکی اون گفت، یکی من. یهو پا شد یه نگاه کرد به ساعتش، دیدم ساعتشو روی دست راستش بسته. گفتم چپ‌دستی مگه؟ گفت نه، ولی دوست ندارم وقتی می‌رم دستشویی، ساعتم اون‌جام رو ببینه. کلی پول بالاش دادم، جلوش آبرو دارم. بهش حق دادم. گفتم یو آر سیمپلی دِ بِست. گفت توی فیلمی چیزی دیدی؟ گفتم نه، ولی دلم می‌خواست یه روز به یه نفر بگم که قرعه‌ی فال به نام توی دیوانه‌ی حیوون زدن. گفت مرسی که هستی ولی کم استی.
Monday, March 16, 2015
ده ساله که من در طلب هر روز گامی می‌زنم
چند روزی بود می‌خواستم یه چیزی توی وبلاگ بنویسم. موضوعات مختلفی بودن که هیچ کدومشون رو نتونستم به سرمنزل مقصود که نمی‌دونم کدوم گوریه برسونم. می‌دونستم همین روزا سالگرد اولین پست وبلاگیمه. یعنی دقیقش می‌شه دیروز. ولی وقتی به سالش نگاه کردم باورم نشد که ده سال گذشته. انتظار نداشتم که ده سال پیش بوده باشه. شوکه شدم. ده سال پیش یه دانشجوی بیست ساله‌ی عشق نوشتن بودم. خیال می‌کردم یه چیزی سرم می‌شه. احتمالا توهمیه که خیلی از دانشجوها دارن که سیاسی‌ان مثلا یا نقش مهمی در معادلات منطقه‌ای ایفا می‌کنند. خوشم می‌اومد بنویسم و نوشته‌های بقیه رو هم بخونم. اول توی یه وبلاگ گروهی و بعد که واسه خودم اومدم اینجا، مستقل شدم مثلا. چند سالی که گذشت، از اون مرحله‌ی جوان خودبامزه‌پندار فاصله گرفتم. آشنا شدن با وبلاگ‌های آدم‌حسابی‌ها و خوندنشون و حرف زدن با آدمایی که واقعا بامزه و گاهی اعجوبه بودن، مسیر نوشتنم رو هم عوض کرد. چیزهای جدیدی یاد گرفتم. شاید نوشتنم از حالت حال‌به‌هم‌زن یه کم بهتر شد، هر چند در کنار اون پست‌های مزخرف، گاهی چیزهایی هم نوشتم که دوستشون دارم هنوز.
خیلی از اتفاقات مهم زندگی‌م توی این ده ساله از طریق این وبلاگ بوده. آشنا شدن با بهترین، تاثیرگذارترین، مهم‌ترین، و بامزه‌ترین آدم و آدم‌های زندگی‌م از همین‌جا بوده. آدمایی که خیلی‌هاشون رو حتی یه بار هم ندیدم و تصورم ازشون همون اسم مستعار وبلاگ یا پالپ‌تاکشون شون بوده و احتمالا منم برای اونا چیزی بیشتر از «الف.میم.شین» نبودم. همه‌ی اینا باعث نمی‌شه که فکر کنم یه دهه می‌گذره از این چیزا.
توی این چند سال هیچ وقت برام مهم نبود چند نفر اینجا رو می‌خونن، احتمالا در بهترین شرایط از ده‌ بیست نفر هم بیشتر نشدن. ولی کیفیت‌شون مهم بود. آدمایی که دوست داشتم بخونن یا می‌فهمیدم که می‌خونن مهم بودن. هیچ وقت نتونستم برم به آدمایی که می‌خواستم، بگم بیاین اینجا رو بخونین. همیشه دوست داشتم خودشون کشف کنن و اگه خوششون اومد بخونن و بمونن. می‌دونم احمقانه است ولی واسه همینه که هیچ وقت این کنار لینکی به وبلاگ دیگه‌ای نبود. نمی‌خواستم کسی منو به زور بخونه یا متقابلا اضافه کنه به لینک‌های وبلاگش. انکار نمی‌‌کنم که دفعاتی پیش اومد که واقعا دلم می‌خواست یه پستم خونده بشه، و آدم‌های مهم یا حتی ناشناس بخوننش و کامنت بذارن. حتی بگن مزخرف بود، ولی حس واسه دیوار نوشتن رو نداشته باشم.
الان چند سالیه که خیلی دیر به دیر میام چیزی بنویسم. هر چیزی رو که می‌نویسم حس می‌کنم خراب و داغون شده. حتی خیلی وقتا نمی‌نویسمش. شاید هم دوره‌ی وبلاگ خوندن و نوشتن گذشته باشه، اما من هنوز به وبلاگ‌ها تعلق خاطر دارم. شاید تا ابد بیام اینجا و هر از گاهی یه غر تکراری بزنم و به ده سال پیش خودم و بقیه فحشی بدم و برم به شرط اینکه قبلش بلاگر اینجا رو مثل گودر نترکونده باشه. به هر حال «پلک‌آمد» هنوزم زنده است و ممکنه گاهی از سر تفنن، عصبانیت، خشونت یا دلخوشی آپدیت بشه. امیدوارم معدود آدمایی که هنوز اینجا رو می‌خونن، بیش از این از خودم و نوشته‌هام ناامید نکنم. این‌قدر باشه که حداقل فحشی نثارم کنند.
Sunday, February 01, 2015
اعصاب ناچیزی دارم، تقدیم به شما
یارو اومده روی خبری در مورد روحانی کامنت گذاشته «هیچ‌ کاری نمی‌تونه بکنه تا امسال جنتی هستش». پیش خودم می‌گم خب مگه قرار سال دیگه جنتی نباشه، یا مگه قرار بود امسال جنتی طوری‌ش بشه. کمی تعمق کردم دیدم منظور دوست نابغه‌مون اینه که تا «اَمثال» جنتی هستند طوری نمی‌شه.
عاجزانه ازتون تقاضا می‌کنم اگه اندازه‌ی گاو شعور ندارین، اگه توی عمرتون هیچ کاری غیر از لغت حفظ کردن و تقصیر بی‌سوادی‌تون رو گردن کم‌حافظگی انداختن نکردین، اگه راه دیگه‌ای برای فوران تراوشات درخشان ذهن آک‌بندتون پیدا نکردین، اگه هنوز می‌رین روی عکس ملت کامنت می‌ذارین که «هپی نیو پیک دوسته خوجگلم»، و هزاران اگه‌ی دیگه، حتی‌المقدور جلوی خودتون رو در نظر دادن درباره‌ی هر کوفتی که می‌خونید و می‌شنوید بگیرید. می‌دونم سخته. می‌دونم اعتماد به نفستون در حد بوندس‌لیگا «می‌باشد». می‌دونم اگه جهانیان رو از نظراتتون در مورد گلشیفته و مطهری و کی‌روش و اباذری و انتخابات یونان و نظریه‌ی کوانتوم و کوبانی و سایر مسائل خرد و کلان آگاه نکنید عذاب وجدان می‌گیرید. می‌دونم احساس وظیفه می‌کنید که گلواژه‌های کپی‌پیستی‌تون رو به سمع و نظر دیگر علمای اَعلام برسونید. می‌دونم سلبریتی هستید و همه مشتاق لایک زدن بامجّه‌گری‌هاتون هستند. می‌دونم اگه تا شب جوک‌های سه میلیارد سال پیش رو توی وایبر به این و اون نفرستید خوابتون نمی‌بره ولی باور کنید خفه‌خون گرفتن‌های گاه و بیگاه و موقت هرگز موجب حناق گرفتن نخواهد شد. نترسین تا آخر عمرتون واسه زر زدن وقت هست.
حداقل اگه دارین گلوتون رو وسط بحث‌های روشنفکری پاره می‌کنید و به همه می‌گین که دارن مغلطه می‌کنن وسطش نگین که «به نظرم این یه قیاسه مع‌الفارغ هستش». ادرار کردم توی اون مدرک دکترات آخه، نظر نده همه جا.
Monday, February 10, 2014
بی‌شرف، هان! چه خبر آوردی؟
تقدیم به آنان که آوای انتظارشان «بی‌شرف مورد نظر در دسترس نمی‌باشد دیوث» است.


آدم‌هایی هستند که بی‌شرفی در ذاتشون تثبیت شده، همون «زعارتی است که در طبع وی موکّد است». این مسئله که بی‌شرفی ذاتی است یا اکتسابی، سال‌هاست که به بوته‌ی فراموشی سپرده شده. (فراموشی مگه گوجه فرنگیه که بوته داشته باشه؟ فراموشی درخته، درختی به عظمت تک‌تک خاطراتمون. [خب بابا، خفه‌شو تو هم این وسط]). بسیار باید خون دل خورد (یا خوراند) تا ذره‌ای از بی‌شرفی ذاتی رو با تلاش و کوشش خودت به دست بیاری.
هنوز ثابت نشده که بی‌شرف‌ها مجرمند یا بیمار. بی‌شرف‌ها فقط بی‌شرفند. بی‌شرف‌ها تنها باید بار امانتی رو که به دوششون گذاشته شده به سلامت به سرمنزل مقصود برسونند. باید وظیفه‌ی ذاتی‌شون رو که گه زدن به دنیا و مافیها است (که البته نسبت عکس ریشه‌ی مجموع مربعی هم با اون سیما مافیها نداره) به نحو احسن انجام بدن. بی‌شرف تنها نه خود را داشت بد * بلکه گه‌ها در همه آفاق زد

اما نکته‌ی بسیار مهم اینجاست که بی‌شرف‌ها با اینکه به ویژگی ذاتی خود آگاهی کامل دارند و پیش خود آن را توجیه یا به آن افتخار می‌کنند، سعی در مخفی کردن آن بایِّ نحو کان دارند. بی‌شرفی خوب است تا وقتی‌که کسی که می‌خواهیم خبر نداشته باشد. اما وای به یوم تُبلی السرائر. روزی که اشک تمساح ریختن و خرگوش مظلوم‌نمایی را از کلاه شعبده درآوردن فایده‌ای ندارد. [الانَ قد ندمتَ و ما ینفع النّدم، بابا اضافه‌ی تشبیهی]. رقّت‌آور ترین صحنه‌ها هنگامی است که بی‌شرف از آگاهی ما به بی‌شرفی‌اش خبر نداشته باشد (با فرض متوهمانه‌ی تا زمانی‌که بی‌شرفی‌ام اثبات نشده، بی‌شرف نیستم) و به حبل متین مظلوم‌نمایی و بی‌خبری چنگ بزند. شاید بتوان نشانه‌های بی‌شرفی را دیلیت کرد ولی چیزی که آندو نشدنی است خود بی‌شرفی است. حال که تا اینجا آمده‌ام گریزی هم می‌زنم به کسانی که undo را آن ۲ تلفظ می‌کنند و از کرده‌ی خود خوشحالند. شاعر مصرع بسیار پرمغزی در این باب (کدوم؟) سروده که آن را به همراه معنی و تفسیر در ادامه برایتان می‌آورم:
«که سگ آندو نمی‌گردد به این قلاده چینی‌ها»

شعر فوق به قرائتی، اشاره به قلاده پاره کردن‌های آندو تیموریان در روزهای اخیر دارد، یعتی حتی سگ قلاده پاره کرده هم توانایی رسیدن به منویات مقام معظم آندو را ندارد (قلاده‌چینی، رسمی به جای مانده از فرهنگ ایران باستان است که سگ‌ها را باز و سنگ‌ها را می‌بسته‌اند). از طرف دیگر و با قرائتی متفاوت می‌توان به این نتیجه رسید که قلاده‌های چینی، سگ را از اصلیت و وحشیت نمی‌اندازند و آن را آندو نمی‌کنند. به قول دوست دانشمندم، وحشیَت باید در درون آدمی باشد، نه در بیرون آن. هیچ می‌دانی وحشی کردن یعنی چه آقای آنتوان دو سنت اگزوپری؟ (بر روی اگزوپری هم قیمت نگذار، مرتیکه دو زاری). چرا اسمت این طوریه آقای آنتوان دو سنت اگزوپری؟ برو یه کم از ویسواناتان آناند یاد بگیر که ده سال سعی کردیم تلفظ صحیح اسم کوچیکشو از زبان اخبارگوی کانال سه بشنویم و نشد. و اما بعد، قرائت بینابینی هم وجود دارد که تاویل آن را به شما خواننده‌ی بی‌شعور گرامی واگذار می‌کنم.
پارادوکس میرمان میرمان گفتن و اشک ریختن برای فلان جمله‌ی بیانیه‌ی اِنُم از سوی بزرگ‌ترین متقلبان که پس از کول‌منشی‌های سخاوتمندانه با ریشخند «بی‌شرف بودم و فردوس به اون جایم بود» را زمزمه می‌کنند، کمدی‌درامِ تراژیکی است نازنین. (شاید هم فیلم‌نوآرِ تریلر-سای‌فایی است بی‌شرف).
روزها می‌گذرند و ما گاهی یادمان می‌رود که همان بی‌شرفی هستیم که بودیم، همان بی‌شرفی که قهرمانانه به سوی افتخار گام برمی‌دارد تا قله‌های کثافت‌زده‌ی دیگری را ملوّث و ملکوک کند. (دیدین می‌شه این کلمات متفرعن رو هم به کار برد و آب از آب تکون نخوره بی‌شرفا؟)
Tuesday, January 29, 2013
عکس پرسنلی


شاید بعد از ورق خوردن تقویم روی دیوار با وزش باد و عوض شدن پس‌زمینه‌ی پیدا از پشت پنجره، دم دستی‌ترین روش برای نشان دادن گذر زمان، نمایش مسلسل‌وار عکس‌های پرسنلی در سنین مختلف باشد. هر کدام از این عکس‌ها نماد یک‌ دوره‌ی خوب یا بد زندگی ماست. حتی شخصیت و حالات روحی آن زمان آدم هم بدون هیچ پشت‌نویسی در عکس فریاد می‌زنند.
اولین عکس سه در چهاری که گرفتم، دوم دبستان بود. دوربین لوبیترمان سال‌ها بود که خراب بود و عکسی از من به جز عکس‌هایی که تا یک سالگی گرفته بودند، وجود نداشت. انگار این چند سال را جهشی طی کرده باشم. عکس گرفتن برای مدرسه، مثل هر چیز دیگر مربوط به آن ترسناک بود. جمله‌ی «بریم واسه‌ی مدرسه یه عکس خوشگل بگیریم»، چیزی بود در حد «بریم یه آمپول بزنیم، زودتر خوب بشی». برای همین، اولین عکس پرسنلی‌ام، عکس بچه‌ی مظلوم کتک‌خورده‌ای است با موهای چتری که به حالت بق کرده‌ای به دوربین زل زده است. این عکس سالیان دراز، معرف هویت من در مجامع علمی بود. وقتی دبیر هنر سوم راهنمایی‌مان خواست عکس سه در چهاری را خانه‌بندی کنیم و در مقیاس ده برایر بزرگ‌تر روی مقوا بکشیم، کودک مظلوم عکس به لطف قلم پر توان من به گوریل گرفتار در قفسی شبیه شد.
عکس پرسنلی دوم را سال‌ها بعد برای عکس‌دار کردن شناسنامه گرفتم با سبیل نازک و کم‌پشت و موهایی که به زور تف برایش فرق باز کرده‌ام و به سرم چسبیده است. نماد داغون بودن همه‌ی بچه‌های دوره‌ی راهنمایی. هنوز که هنوز است، وقتی برای جایی فتوکپی شناسنامه می‌دهم، سعی می‌کنم کم‌رنگ‌ترین فتوکپی را انتخاب کنم که عکسم چندان معلوم نباشد. حتی به صرافت این افتادم که به بهانه‌ی گم‌شدن، شناسنامه‌ی‌ المثنی بگیرم، تا از شر عکس کذایی خلاص شوم. عکس سوم، اما عکسی فوری برای ثبت نام کنکور است با قیافه‌ا‌ی نگران و جوش‌هایی که یکی با لبخندی کج و ضایع و دیگری با سفید کردن ناشیانه‌ای رتوش شده‌اند. موقع عکس گرفتن، آقای عکاس گفت: «قبول شدی، شیرینی ما یادت نره»، ولی یادم رفت. از آنجا به بعد بود که عکس‌گرفتن‌ها مثل زندگی سرعت گرفت. شاید یکی از دلایلی که الان فکر می‌کنم که چه زود ده سال گذشت، همین عکس‌های تیر و پی‌ تیر باشد. عکس با عینک بدون شیشه برای گواهینامه، عکس بچه مثبت برای کارت دانشجویی، عکس با سر ماشین‌شده برای سربازی که به گمانم این آخری حتی از عکسی که قرار است روی اعلامیه‌ی آدم هم چاپ ‌شود غم‌انگیزتر است. عکس با ته‌ریش برای کارت پایان خدمت، عکس اطو کشیده‌ی تر و تمیز برای پاسپورت، عکس سیاه سفید آقاوار برای استخدام و ...
نمی‌دانم کی از دست «سه قطعه عکس جدید که در سال جاری گرفته‌شده باشند» راحت می‌شویم ولی شاید آخر همه‌ی این‌ها، عکسی باشد با کروات و موهای رنگ‌کرده برای پدری دلسوز و همسری فداکار (یا برعکس) که با لبخند رنگ‌باخته‌اش ترحم فاتحه‌خوانان را برانگیزد.

پی‌نوشت: مطلب بالا را برای یک تجربه‌‌ی همشهری داستان با موضوع عکس پرسنلی نوشته بودم که چاپ نشد البته. لحنش هم به همین خاطر نوشتاری است.
توضیح: وقتی معلم نامردمون نقاشی بالایی رو سر کلاس نشون داد، کلاس از خنده منفجر شد و بنده از خجالت.
Friday, January 11, 2013
زمستان
روزی ز سر سنگ،
چون عقابی به پا خاستم
ماتحتم یخ زده بود.

سال‌هاست که اینجا برف درست‌حسابی نباریده، حتی برف غیرحسابی بی‌شرف پدرسوخته هم. حالا نه اینکه خیال کنید من کشته‌ مرده‌ی برفم. گور پدر برف و سرما هم کرده. از ما گذشته که منتظر باریدن برف باشیم برای تعطیل شدن مدرسه. ذوق آدم برفی هم ندارم. آدم غیر برفی‌اش را هم آدم حساب نمی‌کنم، چه برسد به آن مرتیکه‌های شال به گردن بدقواره را. «خدا کنه برف بیاد یه پیست بریم امسال» را زیاد می‌شنوم. انگار هرمان مایر اَند یا هر سال برایشان در پیست گلکاری می‌کرده‌اند. برای ورزش‌اش البته نمی‌گویند، برای «آن کار دیگر»ش است لابد. از برف و سرما، سگ‌لرزش فقط برای ماست. باید کلاه کاپشن را بکشم روی سرم و قندیل‌بندان خیابان‌ها را گز کنم و اگر پا بدهد، زمینی بخورم، یا اشتباهی پایم را فرو کنم در چاله‌ی آبی. موهایم از این‌ها نیست که کلاه سرشان باشد یا نباشد فرقی نکند. کلاه را که برداری، همه چیز نابود شده. که به روی تو که آشفته‌تر از موی خودم نیست بعد از برداشتن کلاه. شاید اگر برف می‌بارید برای مسخره‌بازی می‌نوشتم: «برف نو، برف نو، خداحافظ» یا «برف نو، برف نو، دهانت را».

جوابم در مقابل «عزیزم، یه دی‌ماهی که نباید از برف و سرما بدش بیاد» این است که «یه سگ‌ماهی چه‌طور؟». تا به حال شال و دستکش نداشته‌ام، ولی امسال از این گرم‌کن‌های ضایع می‌پوشم زیر شلوارم که یخ نزنم روی صندلی. زمستان فقط شعر اخوانش خوب است. بقیه‌اش به درد عمه‌اش می‌خورد یا لای جرز. سردم که باشد، اوقاتم تلخ می‌شود. البته یک خوبی دیگر هم دارد، شب از سرما لحاف را روی سرت بکشی و خیال‌بافی کنی، به شرطی که فردایش نخواهی مدرسه و دانشگاه و سر کار و قبرستان بروی. بخوابی تا خود صبح با خیال راحت، بخوابی تا خود قیامت.
Saturday, June 16, 2012
Zoon Mag Kesh
دو روایت غیرموازی زیر در یک روز رخ داده‌اند، که نظر به اهمیتشون [الکی]، از یک نوتِ دو خطی فیس‌بوکی یا حداکثر پلاسی به پست زیر تبدیل شدند.

شرکت یه کلاسی گذاشته واسه‌مون، بعد اون که درس می‌ده یه مهندسیه با هونصد سال سابقه که از کله‌گنده‌های برق منطقه‌ایه و رییس دیسپاچینگ بوده و کلی پروژه‌ی خفن زیر دستشه. بعد آقا امروز اومده روی تابلو، zone رو نوشته zoon و تازه زوم هم تلفظ می‌کنه. هم‌پوشانی رو هم نوشته overlab. اینو که فکر کنم overlap رو معرّب کرده واسه خودش ولی هر چی سعی می‌کنم از فلسفه‌ی zoon سر در نمیارم. البته بازم سوتی داده ولی اینا دیگه خیلی تابلو بود. توضیح این‌که طرف سوادش توی زمینه‌ی کاریش خوبه و با اینکه از این حزبل‌اصلاح‌شده‌ها ست، آدم خوبیه. ولی من پسرش رو هم دیدم، از اون الدنگاست که می‌خوای با بیل از دستشون خودکشی کنی.

توی اتوبوس، یه نفرم پشت سرم نشسته‌بود داشت با موبایل یه نفر دیگه رو در مورد خریدن لپ‌تاپ راهنمایی می‌کرد و می‌گفت من فلان مارک رو کار نمی‌کنم و اینا. بعد یه جا به یارو گفت لپ‌تاپ یه چیزی داره به اسم مَگ کِش، اون باید زیاد باشه، بر حسب گیگاهرتز هم هست. من اول خیال کردم می‌گه مَکش، گفتم خدایا نکنه در مورد فَنِ‌ش داره حرف می‌زنه، بعد دیدم که می‌گه نه کِش‌ِش باید زیاد باشه، همون مَگ‌کِشش. دو زاریم افتاد که منظورش کَش (cache) است. احتمالا یه جا خونده‌بوده فلان CPU سه مِگ، کش داره دیگه زده‌بود ترکونده‌بود قضیه رو. بعد این‌قدر هم با اعتماد به نفس داشت حرف می‌زد که دو میلیون در توانتون هست یا نه که می‌خواستم برگردم طرفش هم قیافه‌ش رو ببینم، هم گوشی رو ازش بگیرم به یارو بگم احمق‌تر از این پیدا نکردی واسه مشورت آخه. دیگه طاقت نیاوردم موقع پیاده‌شدن برگشتم دیدمش، بیست و خرده‌ای سالش بود، با قیافه‌ی جوانک‌هایی که در برنامه‌های فرهنگی مسجد محل شرکت می‌کنند ولی ریششون رو با شماره‌ی دوی موزر می‌زنن و پیراهن آستین‌کوتاه شاد سنگین (تو مایه‌های نارنجی متمایل به قهوه‌ای) می‌پوشن. دیگه هیچی، بر خلاف انتظار دلم به حالش سوخت، خندیدم و رفتم.
Wednesday, December 07, 2011
اتوبوس
این روزها زیاد سوار اتوبوس می‌شم. جای مورد علاقه‌ام صندلی‌های تکیِ سمت راننده و حتی‌الامکان دور از درهای اتوبوسه. این‌جوری از شرّ پیرمردهایی که وسط راه سوار می‌شن و طلبکارانه بهت زل می‌زنند که جات رو به اونها بدی در امانی. قبلا زیاد جام رو به این و اون می‌دادم ولی حالا ترجیح می‌دم کس دیگه‌ای این فداکاری رو بکنه و واکنشم محدود به خود را به خواب زدن، زل‌زدن متقابل یا گرفتن عذاب‌وجدان می‌شه. البته هنوزم اگه جایی خالی بشه و بالاش وایساده باشم، اون‌قدر وایمیسم که یکی از ته اتوبوس بیاد تعارف الکی بزنه که بفرما و با کلّه بره بشینه اون‌جا. معمولا ایستگاه آخر باید پیاده شم ولی قبلا‌ها اگه اتوبوس شلوغ بود و تا میومدم برسم به در برای پیاده شدنْ راه می‌افتاد، اصلا به روی خودم نمی‌آوردم، روم نمی‌شد بگم آقا نگه‌دار. ایستگاه بعدی پیاده می‌شدم و مثل خر راه رو پیاده برمی‌گشتم. یک‌دفعه هم سال پیش‌دانشگاهی به اجبار توی رکاب ایستاده‌بودم که پام که روز قبلش سوزن رفته‌بود کفِش، لای در گیر کرد و من مظلومانه چیزی نگفتم تا یه مسافر پدرآمرزیده‌ی دیگه به راننده گفت آقا این بچه پاش له شد و نجاتم داد. کلا صدای من مگر به فحش زیرلبی در مکان‌های عمومی شنیده‌ نمی‌شه.

از چیزهای جالب دیگه پیرمردهایی هستند که میان بالا و کارت می‌کشن و بوق نداشتن اعتبار رو می‌زنه، که البته کلّا یا به کفش مبارکشون نیست یا دو بار دیگه با اصرار کارت می‌کشن و همون بوق رو می‌شنون و با خیال راحت می‌رن می‌شینن. ملتی هم هستند که اصرار دارن پشت چراغ قرمز پیاده شن و کاری به وجود چیزی به اسم ایستگاه ندارن. یا خانوم‌هایی که تازه 5 دقیقه‌ بعد از راه افتادن اتوبوس به این نتیجه می‌رسن که باید همین‌جا پیاده می‌شدن و صدای جیغ و داد پیاده می‌شم‌شون اعصاب آدم رو نوازش می‌ده. ولی بدترین موجودات اتوبوس‌سوار دو دسته‌اند: دسته‌ی اول پسربچه‌های سال‌های آخر دبستان و راهنمایی، و دومی دخترهای دبیرستانی. هر دو در اوج شکوفایی بامجّگی و با صدای بلند خاطره تعریف کردن و شوخی‌های ناز جنسی‌حرکتی هستند و باید همه رو هم در اتوبوس به منصّه‌ی ظهور گذاشته و نعره‌زنان قهقهه بزنند. دیدزن‌هایی هم که روی صندلی‌های رو به عقب می‌شینن و مدام در حال بررسی و تحلیل ابعاد و اعماق مسافرین عقبی هستند در نوع خود کم‌نظیر بوده و در گونه‌ی عمله‌ها [به معنی اعم] کلاسه‌بندی می‌شوند. به امید پایان فصل مدارس و بازگشت کودکان ازگل به آغوش گرم خانواده شما را به خداوند یکتان می‌سپارم.
Thursday, October 06, 2011
خوش می‌روی به تنها


چند سال پیش توی یه شرکتی کار می‌کردم، چند روز بعد از وقتی‌که از اونجا اومدم بیرون، همکارا عکس بالا رو از کامپیوتری که من پشتش می‌نشستم گرفته‌‌بودن و واسه‌م فرستادن.

پ.ن: عکس بالا ربطی به درگذشت استیو جابز نداره.
Wednesday, September 28, 2011
Headshot
چند شب پیش داشتم از یه چارراه رد می‌شدم. منتظر شدم چراغ عابر سبز شد، داشتم می‌رفتم که یهو وسط چارراه دیدم یه موتوری با چراغ خاموش داره میاد طرفم. اول یه پژوی بنده‌خدا محکم کوبید روی ترمز که اون دیوث رو زیر نکنه. منم پا تند کردم و رفتم اون‌ور. موتوریه رد شد، منم برگشتم سمتش داد زدم حیوون. آقای حیوون که احتمالا اون موقع عجله داشت و یه صد متری رد شده‌بود دور زد و موتور رو سپرد به خانومش که پشتش نشسته‌بود و شروع‌کرد به دویدن. منم با اینکه توی پیاده‌رو بودم و چند متر رفته‌بودم همون‌جا وایسادم که حیوون زیاد خسته‌نشه. قیافه‌ی تیپیکال حزبل‌پرروها رو داشت. گفت چی گفتی، گفتم حیوون. گفت چرا، گفتم نیستی مگه؟ اگه یارو زده‌بود مغزت رو ریخته‌بود کف آسفالت چی، گفت به درک، حالا که نزد. گفتم به من زده‌بودی چی، گفت دیه‌تو می‌دادم. سطح شعور حیوون در همین حد بود، بهش گفتم شعورت همین‌قدر می‌رسه دیگه. گفت حرفت زشت بود، مادربه‌خطا به حیوون می‌گفت حرف زشت. اعتقاد داشت که اگه خانومش همراهش نبود، تیکه بزرگه‌ی من گوشم بود. می‌خواستم بگم آره حرفم زشت بود، واقعا از همه‌ی حیوونا معذرت می‌خوام که بهشون توهین کردم، ولی نگفتم، یعنی اون موقع به ذهنم نرسید، شایدم در حد آینه‌آینه بود. می‌خواستم بهش بگم آره مادرفلانِ زن‌بهمان، حیوون حرف زشتیه ولی تخم نکردم. می‌خواستم با مشت بزنم صورتشو داغون کنم ولی زور ندارم. برای اولین بار تاسف خوردم که چرا به اندازه‌ی کافی زور ندارم. فقط گفتم اگه نمی‌گفتم، چهارراه بعدی هم همین‌ کار رو می‌کردی، هر چند الان هم همین کار رو می‌کنی، چون همین‌قدر می‌رسه شعورت. گفت آره من بی‌شعورم ولی تو هم همین‌جوری. گفتم آره، من عین گاو چراغ قرمز رو رد کردم و ممکن بود یکی لهم کنه یا یکی دیگه رو له کنم، واسه همینم بی‌شعورم. گفت قبول‌کن حرفت درست نبود، منم گفتم کمت بود ولی باشه درست نبود، این رو که شنید خیالش راحت شد و رفت.

بی‌شرف‌ها همین‌جورن، زندگی خودشون و بقیه به کفششون نیست، خودشون می‌دونن کثافت و حمّالند ولی وقتی با اسمشون صداشون می‌کنی بهشون برمی‌خوره. وقتی می‌گی دیکتاتور یا حیوون یا دزد یا فلان عصبانی می‌شن. وقتی حس کردم به اندازه‌ی کافی دور شده، یه فحش زیرلبی آبدار بهش دادم و باز هم حسرت خوردم که چرا نتونستم یه شات‌گان دربیارم مغزش رو بریزم رو دیوار، یا موهاشو بگیرم کلّه‌شو بکوبم به جدول یا یه فحش بدجور بلند بهش بدم حداقل. بله، من به خشونت اعتقاد دارم، و اگه می‌تونستم همه‌ی موتوری‌ها رو با ارّه‌برقی از وسط نصف می‌کردم و گند زدم به اونایی که ممکنه بگن یارو که از تو شکم مادرش پررو و الدنگ به دنیا نیومده و همچنین گند زدم به شرایط اجتماعی گهی که ممکنه توش بزرگ‌ شده‌باشن و یا مشکلاتی که ممکنه الان داشته‌باشن و من ازش بی‌خبر باشم.
خلاصه این‌که «به بازوی خودم دادم بسی فحش * که زور حیوون‌آزاری ندارم». این‌بود انشای من.
Thursday, September 22, 2011
مسابقه‌ی ادبی

شعرِ "ای که دستت می‌رسد کاری بکن ** زانکه از تو نیاید هیچ کار" را معنی کرده و آرایه‌های به کار رفته در آن را به تفکیک ذکر کنید.
--------
راهنمایی: برای درک بیشتر مسئله، به فال زیر و مفهوم عمیق آن که در ادامه می‌آید به شدّت دقّت کنید.

گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند ** گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند


"ظاهرا برای دستیابی به راه حل نهایی زندگی و پیدا کردن مسیر صحیح، زیاد پرس‌ و جو می‌کنید. به هر کسی که می‌رسید می‌پرسید و همه‌ی جواب‌ها را هم اهمیت می‌دهید. این خوب است، اما فراموش نکنید که در نهایت این شما هستید که باید زودتر راه صحیح را انتخاب کنید و به عمل بپردازید. از بحث و جدل‌های مذهبی بپرهیزید. این مسیر، شما را سرگرم می‌کند ولی به هدف نزدیک نمی‌کند. وقت شما خیلی کم است، وقت همه‌ی ما کم است. شما به زودی پاسخ نهایی را می‌گیرید و راه عملی را آغاز خواهید کرد. موفق باشید."
---------
به کلّیه‌ی کسانی‌که بهترین پاسخ را بدهند یک دستگاه توالتِ فرهنگیِ سایدبای‌سایدِ تمام‌خودکار برای گند زدن هرچه‌بیشتر به فرهنگ و ادب این مرز و بوم، به قید قرعه و با ضمانت شش ماهه‌ی "xx سرویس" اهدا خواهد شد.

[منبع: نیازمندی‌های روزنامه‌ی جام جم (4 بهمن 86)]

پ.ن: این پست مال سه سال پیشه که به دلایل نامعلومی درفت شده‌بود، راستش چند روز پیش دنبال دیوان حافظ بدون فال و تعبیرات احمقانه می‌گشتم که یاد این افتادم.

Monday, July 04, 2011
The Javad Inside

خاطره [سی مرداد 73]
«امروز روزی بود که من پس از چندین سال دوری از فوتبال کردن در کوچه بار دیگر به کوچه رفتم و به فوتبال پرداختم. در آن روز من دروازه‌بان بودم. من فرصت‌های زیادی را از آن‌ها گرفتم تا این‌که بالاخره یک گل خوردم. بعد از آن نیز خیلی موقعیت‌ها رو از آن‌ها گرفتم. از خستگی دروازه را به یکی دیگر از بچه‌ها سپردم. جالب است که بدانید که این بازیکن قبلا به من دروازه‌بانی را آموخته‌بود اما او همین که وارد دروازه شد گل خورد و ما 2-0 عقب افتادیم. بعد من به این فکر افتادم که خود حمله کنم و ببینم که چه می‌کنم. بنابراین توپ را گرفته و همه را دریبل کرده و سپس آن را به گل تبدیل کردم. بنابراین مرا پدیده‌ی جام لقب دادند.»

خاطره‌ی کودکانه و مسخره‌ی بالا مربوط می‌شه به 17 سال پیش و بعد از جام جهانی 94 که من شدیدا خوره‌ی فوتبال بودم. شاید گذاشتنش اینجا فقط بازی با آبرو باشه در حالی‌که خیلی از ماها عکس‌های نوجوونی‌مون با اون سیبیل نازک و شلوار خمره‌ای آبی رو معدوم کردیم. همه‌ی ما یه زمانی جواد و جوگیر بودیم، خیلی وقت‌ها هم ناخواسته. راستش چند روز پیش از جلوی یه مدرسه‌ی راهنمایی پسرونه که تازه تعطیل شده‌بود رد شدم. حالم از شوخی‌ها و فریاد کشیدن‌هاشون داشت به هم می‌خورد. اول فکر کردم که امکان نداره‌ ما هم همچین‌ گه‌هایی بوده‌باشیم ولی بودیم متاسفانه، هر چند الان باور نکردنی باشه. خود من یکی دو سال همه جا مثل کلاه‌قرمزی یا سعید و خان‌دایی حرف می‌زدم و هر چند با استقبال تعدادی هم مواجه می‌شد ولی چشم‌غره‌های داداشم یادم نمی‌ره. بله، بامزه‌بازی برای ما حرف اول رو می‌زد، گاو بودیم. به همون‌جا هم خلاصه نشد. همیشه یه چیزهایی هست که آدم شاید فقط یه سال بعدش از وجودش شرمنده بشه. هنوز از خیلی از چیزهایی که قبلا اینجا نوشتم خجالت می‌کشم. به نظرم مسخره و مزخرف میاد. چند سالی بیشتر نگذشته از موقعی‌که تیر و پی‌تیر از علامت تعجب توی هر جمله استفاده می‌کردم. منم یه موقعی بنیامین گوش می‌دادم و حتی شاید باهاش گریه هم کرده‌باشم. هنوزم وقتی حالم گرفته‌است داریوش گوش می‌دم.
خیلی‌هامون سعی‌کردیم یه چیزایی رو درست کنیم. ولی هنوز کسانی هستند که ایمیل‌های باحال‌ماحال فوروارد می‌کنند. هنوز افرادی هستند روی وال یه نفر که عزیزی رو از دست داده می‌نویسند:iN etEfAghOoO be U tasliAt mIgAm. بله به جای اینکه بگه به شما نوشته‌ به یو. راضی هم هست، ده سال دیگه هم راضی خواهد بود. مدت‌ها وقتی کسی از من می‌پرسید خوبی، می‌گفتم سلام می‌رسونم، هرهرهر. یه زمانی هر چی بیشتر جواب‌های بی‌تربیتیِ موزون بلد بودیم و نگاهمون به همه چیز منحرفانه‌تر بود، خداتر بودیم. تا یه کسی یه فعل دو کاربرده استفاده می‌کرد، موذیانه ازش برداشت بدی می‌کردیم و به هم چشمک می‌زدیم و قاه‌قاه می‌خندیدیم. ولی دیگه جذاب و خنده‌دار نیست، مشمئزکننده است بیشتر. هرچند آدم‌های گنده‌تر از من هنوز باهاش ریسه برن. بعید نیست چند وقت دیگه هم از موجود الانم حالم به هم بخوره ولی می‌دونم که نخواستم مثل یک گابِ الکی‌‌خوش زندگی کنم.
Friday, July 01, 2011
داغون نشو ای سگ‌پدر
پس از مدت‌ها می‌خواهم نوشتن را از سر آغازیدن بگیرم. یاد علوم راهنمایی می‌افتم: گیاهان، جانوران، آغازیان. اسمی به غایت تخمی که منو یاد معلم زیستمون می‌اندازه. خودش می‌گفت از آلمان فوق‌ لیسانس گرفته ولی به «بدونید» می‌گفت «بدونسته‌باشید» و یه سوال جاخالی توی امتحان پایان‌ترم داده‌بود با این مضمون که «خون ... است». بله‌، همین. و ما باید جای‌ خالی را با کلمه‌ی مناسب مورد نظر ایشون پر می‌کردیم. می‌بینید که می‌شه گاو بود و از آلمان هم فوق لیسانس داشت. من الان غیبت نکردم، در واقع گند زدم به یارو و این امر گاهی اجتناب‌ناپذیر می‌نُماید که خارجی‌اش می‌شود inevitable. احمق دیگری هم بود، زمانی که در کودکی به کلاس‌زبان می‌رفتم و stable را تلفظ می‌کرد اِستَبْله و تنها صفتی که بلد بود با آن کسی را توصیف کند he has a good sense of humor بود. احتمالا به استبله می‌خندید یا از آن تعجب می‌کنید ولی فردا توی فیس‌بوک می‌گویید استاتوس و باکی‌تان نیست. دوستی داشتم که تابستان برنامه‌اش این بود که برود کلاس‌تقویتی از برای سال آینده، قربـةً الی الله. قبلا هم گفتم که ان‌ترینِ والدین نزد من کسی است که تابستون بچه رو بنویسه کلا‌س‌تقویتی. یعنی آدم باید از مخ معیوب باشه که تابستون بره مدرسه و یه کتاب از چند سال پیش داداشش هم پیدا کنه و علم‌اندوزی کنه. بعد همین آدم به خاطر این‌که هفته‌ای دو ساعت نیاد مدرسه، زبان رو غیر حضوری می‌گرفت چون مامانش دبیر زبان بود در حالی‌که خودش اندازه‌ی بز انگلیسی نمی‌دونست. این‌قدر به خاطر این کار مسخره‌اش کردم تا باهام شرط ناجوری بست که نمره‌اش از من بیشتر می‌شه. بعد از دادن نمره‌ها تا چند ماه از دست من فراری بود و بعدها هم هر وقت می‌دیدمش در حالی‌که چشمم مثل شیپورچی برق می‌زد می‌گفتم زبان چند شدی. این‌ها رو که گفتم یاد منفورترین آدم زندگی‌ام افتادم. نمادی از همه‌ی ان‌های تاریخ. از این‌هایی بود که می‌رفتن سر صف شعار هفته یا حدیث صبحگاهی یا همچین مزخرفی را که آخر کتاب قرآنِ راهنمایی بود می‌خواندند. یه بار چیزی نوشته‌بود که رفت سر صف بخونه. به «افلاطون» می‌گفت «اَفَلاطون» و به «قرون وسطی»، «قرون وَسَطی». هفتصد نفر سر صف هو-ش می‌کردند ولی از رو نمی‌رفت و اصرار داشت که افَلاطون درسته. سگ‌حزبل بود و پررو. پوسترهای ناطق رو می‌آورد می‌چسبوند به نرده‌ها. به جرم این‌که هم‌قد بودیم ناظم مدرسه می‌خواست وسط سال جاش رو عوض کنه و بیاره نیمکت ما. من و بغل‌دستی‌ام و نیمکت عقبی [در مجموع پنج نفر]، فریاد زدیم که نمی‌خوایم و ناظم مربوطه ما رو به جرم داد زدن در کلاس با کتک انداختمون بیرون. یک بار هم نمی‌دونم از کدوم گوری شماره‌ی خونه‌مون رو پیدا کرده‌بود و زنگ زده‌بود گفته‌بود آقا مَهدی هستند که برادرم جواب‌ داده‌بود نخیر، اشتباه گرفتید. بله به مِهدی یا میتی می‌گفت مَهدی و چه ان‌بودنی از این بالاتر. یک‌بار مدرسه افطاری داده‌بود، و این نشست کنار ما و هی روی مخ من با متّه نقش‌های اسلیمی و هنر اسلامی رو حکاکی کرد. من صبور بودم و چیزی نمی‌گفتم. بلند شدم از پای سفره و رفتم بیرون، روبه‌روی مدرسه‌مون یه پارک بود. همین‌جوری رفتم وسط چمن‌ها. این هم اومد و همین‌جوری زر می‌زد. یهو خون جلوی چشمامو گرفت، توی عمرم شاید دو سه بار با کسی دست‌به‌یقه شده‌باشم. گرفتمش، انداختمش روی چمنا و تا خورد زدمش. اون موقع دچار چاقیِ بچگی و شبیه هندوانه شده‌بودم و زورم بهش چربید ولی خیال می‌کنید اون کثافت چه کار می‌کرد، کتک می‌خورد و مثل خوک می‌خندید. ولش کردم و هنوز که هنوزه آدم‌های پررو حالمو به هم می‌زنند و می‌خوام خرخره‌شونو بجوم. خدافظ.
Thursday, May 05, 2011
زن خیابانی
زنِ خیابانی،
گناهی ندارد
مادرش هم
اما خودشو باید از پا آویزون کرد.

------
«تا سه نشه، گل نشه. و گل هم نمی‌شه، گل نمی‌شه»

[خیابانی، بازی منچستر-آرسنال، پس از بی‌نتیجه بودن سومین ضربه‌آزاد منچستر، خرکیف از ضرب‌المثلی که به کار برده با تاکید بر کلیه‌ی ـه های غیرملفوظ]

Labels: